جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

باید اطلاع رسانی کنم

هی روزگار...

به نظر میاد باید به مسئول های میزکارها ، اعلام کنم که سیستم ندارم.

منتظر ادیت نباشن.

یه نموره دپرسم به خاطر کامپیوتر!


در جستجوی بهار (5)

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (5)

 

گفت: برای اینکه مطمئن بشوم راه حل را کاملا یاد گرفته اید یک نمونه از همین مسئله را برایتان

مینویسم.

پس از نوشتن مسئله دفتر را بدستم داد و با گفتن تا چند دقیقه دیگر برمیگردم از کنارم دور شد. دقایقی بعد دوباره به کنارم آمد و پرسید: مسئله را حل کردید؟

دفتر را بسویش گرفتم و گفتم: ببینید چطور است؟ با نگاهی به حل مسئله گفت: آفرین خیلی خوب انجام دادید. در همان حال کمی با من فاصله گرفت دفتر را بر روی لبه ایون گذاشت و مطلبی را در آن یادداشت کرد سپس دفتر را بست و بدستم داد و گفت: من تا صبح بیدار هستم اگر باز هم به مشکلی__ برخوردید رودربایستی نکنید خوشحال میشوم در این مورد کمک کنم.

در خاتمه گفتارش به محل خود بازگشت و سرگرم مطالعه کتابهایش شد. دفتر را دوباره کشودم تا تمرینات را ادامه بدهم در صفحه ای که آخرین تمرین را حل کرده بودم نگاهم به خط زیبا و خوانای او افتاد نوشته بود: با عجله تصمیم نگیر و به مسائل اطرافت با دید بازتری نگاه کن موفق باشی.

جمله او را چندین بار خواندم اما هدف از نگارش آنرا درک نکردم نمیدانستم منظور کدام مسائل است که باید بیشتر به آنها توجه میکردم با اینهمه از لحن صمیمی نوشته اش احساس خوشی داشتم.

امتحانات پایان سال هم با تمام اضطرابهایش به پایان رسید. سرخوش از پایان درسها رفتار شادی داشتم سربه سر اطرافیان میگذاشتم و با همه شوخی میکردم دیگر از آن بهار عبوس و افسرده قبلی اثری نبود در عوض دختری سرزنده و شاداب جایش را گرفته بود.


  ادامه مطلب ...

کامپیوترم مُرد!

سلام.

الان یکشنبه ۱ اسفند.

خب بگذار بگم.

جمعه ساعت یک شب که سیستم خاموش کردم.

دیگه روشن نشده.

بله. بله.

انگاری قراره برای بچه م، مجلس ختم بگیرم.

الان ۱۸:۱۱ به وقت تبلت.


در جستجوی بهار (4)

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (4)

 

خاله آنروز همراه با غذایی که برای بچه ها تهیه کرد سوپ خوشمزه ای هم برای من پخت. کمی به ظهر مانده که همراه با ظرف سوپ به اتاق آمد همانطور که با خوش زبانی سوپ را به خورد من میداد گفت: چند دقیقه پیش سیاوش را دیدم اححوال ترا میپرسید وقتی شنید بیماری و در بستر خوابیدی رنگ از رویش پرید با نگرانی گفت بهتر است او را نزد پزشک ببرم گفتم: اگر تا عصر بهتر نشد همین کار را میکنیم.

دوباره گفت: خاله هاجر لطفا اگر کمکی از دست من بر می آید رودربایستی نکنید با کمال میل در خدمتم. تشکر کردم و گفتم اگر مسئله ای بود حتما شما را در جریان میگذارم.

خاله بدنبال ختم گفتارش نگاه شیطنت آمیزی به چشمانم کرد و گفت: بهار تو که هیچوقت به مستاجران من روی خوش نشان نمیدهی حالا بگو ببینم کی این سیاوش بیچاره را به تور انداختی که ما نفهمیدیم.

همراه با تبسم کمرنگی گفتم: خاله جون باور کنید خود منهم هنوز او را بدرستی از نزدیک ندیده ام تنها برخورد نزدیک ما دیشب بود که آنهم فقط وجودش را حس میکردم و صدایش را میشنیدم اما نه او و نه من هیچکدام نمیتوانستیم یکدیگر را ببینیم.

خاله همراه با لبخند نمکینی گفت: در هر__ صورت این حالی که من امروز در سیاوش دیدم یک حالت عادی نبود.


 

ادامه مطلب ...

Eros Ramazzotti - Adesso tu

 

 

https://www.youtube.com/watch?v=0fFzXPMFzL8

 

Eros Ramazzotti - Adesso tu

 

Artista: Eros Ramazzotti

Album: e2

Pubblicazione: 1986

Genere: Pop

 

 

Nato ai bordi di periferia

dove i tram non vanno avanti più,

dove l’area è popolare,

è più facile sognare

che guardare in faccia la realtà...

 

 در مرزهای حاشیه شهر متولد شدم

جایی که واگن های برقی دیگر جلوتر نمی روند

جایی که هوا روحبخش تر است و رویا دیدن ساده‌تر از رویارویی با واقعیت

 

Quanta gente giovane va via

a cercare più di quel che ha

forse perché i pugni presi

a nessuno li ha mai resi

e dentro fanno male

ancor di più

 

 چه جوانانی که در پی بیشتر از آنچه داشتند، رفتند

شاید دلیلش این است که مشت هایی که دریافت شده اند را هیچوقت کسی نزده ولی هنوز هم از درون بیشتر دردآور هستند

 

Ed ho imparato che, nella vita,

nessuno mai ci da di più,

ma ,quanto fiato, quanta salita,

andare avanti senza

voltarsi mai...

 

و من آموختم که در زندگی هیچکس به ما چیز بیشتری نمی دهد

اما تمام این زندگی، نفس زدن و بالا رفتن بدون برگشت است

 

E ci sei adesso, tu,

a dare un senso ai giorni miei,

va tutto bene dal

momento che ci sei,

adesso, tu,

ma non dimentico tutti

gli amici miei che sono ancora là...

 

 و حالا این تویی که به روزهای من معنی می بخشی

از زمانی که اینجایی، همه چیز خوب پیش می رود

و من هیچوقت دوستانم را که هنوز هم هستند فراموش نمی کنم

 

E ci si trova sempre più soli,

a questa età non sai... non sai,

ma, quante corse, ma quanti voli,

andare avanti

senz’arrivare mai...

 

 و ما همیشه خود را در این دوران تنهاتر می یابیم و تو این را نمی دانی

اما تمام این دوران پر از دوندگی و پرواز و به جلو رفتن بدون رسیدن به مقصد است

 

E ci sei adesso, tu,

al centro dei pensieri miei,

la parte interna dei respiri

Tu sarai la volontà

che non si limita,

tu, che per me sei già

una rivincita...

Adesso sai chi è

quell’uomo che c’è in me...

 

و حالا این تویی که در مرکز افکارم و دلیل نفس کشیدنم هستی

تو تمام اراده من خواهی بود که نهایتی ندارد

تو انتقام من از روزگاری و حالا می دانی مرد درون من چه کسی است

 

Nato ai bordi di periferia

dove non ci torno quasi più

Resta il vento che ho lasciato

come un treno già passato,

oggi che mi sei accanto,

oggi che ci sei soltanto,

oggi che ci sei...

adesso tu

 

من در مرزهای حاشیه شهر متولد شدم

جایی که تقریبا هیچوقت به آن برنخواهم گشت

و بادی که می وزد از زمانی که رفتم همان باد همیشگی است مثل قطاری که رد شده است

امروز روزی است که تو کنار من هستی

امروز روزی است که فقط تو هستی...

 

مترجمم: Arman

منبع: @canzoni_memorabili

#Lyrics #Eros_Ramazzotti

 

 

من چیستم؟

 

 

 

من چیستم؟

 

من چیستم؟

افسانه‌اى خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده‌اى از عشوه نسیم

خشمى که خفته در پس هر زهر خنده‌اى

رازى نهفته در دل شبهاى جنگلى

 

من چیستم؟

فریادهاى خشم به زنجیر بسته‌اى

بهت نگاه خاطره‌آمیز یک جنون

زهرى چکیده از بن دندان صد امید

دشنام زشت قحبه بدکار روزگار

 

من چیستم؟

بر جا زکاروان سبکبار آرزو

خاکسترى به راه

گم کرده مرغ در بدرى راه آشیان

اندر شب سیاه

 

من چیستم؟

تک لکه‌اى ز ننگ به دامان زندگى

وز ننگ زندگانى، آلوده دامنى

یک ضجه شکسته به حلقوم بى‌کسى

راز نگفته‌اى و سرود نخوانده‌اى

 

من چیستم؟

لبخند پرملالت پاییزی غروب

در جستجوى شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب

حیات گمنام و بى‌نشان

در آرزوى سر زدن آفتاب مرگ

 

 

- دکتر علی شریعتی -

 

 

 

 

در جستجوی بهار (3)

 

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (3)

 

مادر گفت: یک چیز دیگر را هم باید بدانی و آن اینکه تو خیلی شبیه به پدرت هستی حالت چشمهایت ابروهای کمانیت گونه های خوش تراشت و سیاهی رنگ موهایت. همه را از او به ارث برده ای تنها تفاوت تو با او رنگ پوستت هست سهراب پوستی سبزه داشت و به سفیدی و شفافی پوست تو نبود هرگاه تو را میبینم چهره او در نظرم مجسم میشود.

در همان بوسه ای از پیشانیم گرفت و گفت: خوشحالم که سهراب یادگاری اینچنین گرانبها برایم بجا گذاشت.

هفته ها از روزی که مادر برایم همه چیز را بازگو کرد گذشت. درسهای دبیرستان کمی سنگشن شده و این روزها تمام وقت مرا پر میکرد. لاله کلاس سوم دبستان را میخواند گاهی اوقات برای بالا بردن نمرات او مجبور میشدم ساعاتی صرف تمرین دروس با او بکنم. مادر بر اثر کار زیاد خیلی خسته بنظر میرسید.

یکبار به او گفتم: نمیشود شغل دیگری پیدا کنید حقیقتش دوست ندارم شما در منزل مردم کار کنید.

با نگاه مهربانی گفت: خود منهم از اینکار خسته شده ام و بدنبال شغل دیگری هستم البته مسئله هنوز جدی نست اما شخصی بمن قول داده در یکی از بیمارستانهای دولتی شغلی برایم دست و پا کند اگر موفق بشوم عالی خواهد بود.

با خوشحای گفتم: مادر چرا این مطلب را زودتر با من در میان نگذاشتی؟__

با خشنودی گفت: منتظر بودم تا جواب قطعی را بگیرم بعد به تو خبر بدهم.

چشمانم را بستم و با خود گفتم: یک بسته شمع نزد امامزاده که کار مارد درست بشود. صدای او را شنیدم که پرسید: با خود چه میگویی؟


  ادامه مطلب ...

در جستجوی بهار (2)

 

 

 

 

 

در جستجوی بهار (2)

 

مادر بدنبال مکث کوتاهی ادامه داد: هیچ عاقبت من که برای یکشب به آنجا رفته بودم ٢ سال در آن

قهوه خانه ماندگار شدم بابا رجب پیرمرد بسیار نازنینی بود. هنگامی که در روشنایی روز نگاهش بمن افتاد با تعجب پرسید: دختر جان تو که سن و سالی نداری تو خیلی جوانتر از آن هستی که فکر میکردم بگو ببینم چرا میخواستی خودت را زیر ماشین بیندازی؟

وقتی چهره مهربان و پدرانه او را دیدم شرح تمام زندگیم را برایش گفتم مو به مو بی آنکه کم یا زیاد گفته باشم در پایان صحبتهایم با نگاه مهربانی گفت: دخترم من از مال دنیا فقط این قهوه خانه کوچک و حقیرانه را دارم. مدت ٢٠ سال هم هست که تنهایی در اینجا زندگی میکنم. حالا اگر مایل باشی و مرا بعنوان پدر پیرت قبول کنی میتوانیم هر چه را که خداوند در سفره مان قرار میدهد با هم بخوریم.

از آن پس من بعنوان دختر بابا رجب با او زندگی کردم پس از گذشت مدتی در کمال تعجب پی بردم که باردار هستم. وقتی حقیقت امر را با پیرمرد در میان گذاشتم با خوشحالی گفت: اینهم از لطف خداست که از شوهر مرحومت یادگاری برای تو بماند. ٨ ماه پس از آن شبی که پا به قهوه خانه بابا رجب گذاشتم بهار بدنیا آمد. از نخستین روزهای فصل بهار بود وقتی بابا رجب نوزاد را در آغوش گرفت و با شوق تماشایش کرد به پاس همه محبتهایش گفتم: دوست دارم شما اسمش را انتخاب کنید. همراه با لبخندی که در چهره اش نمودار شد گفت: نامش را میگذاریم بهار تا همیشه شادابی و طراوت را بخانه بیاورد.

در اینجا باز مادر ساکت شد.خاله هاجر که پیدا بود از شنیدن سرگذشت به هیجان آمده است پرسید: هیچکس از اقوام خودت و با سهراب متوجه حضور تو در آن قهوه خانه نشدند؟


  ادامه مطلب ...

بالاخره روشن شد


بالاخره روشن شد

خب، راستش دیگه انتظار نداشتم امروز روشن بشه. 
ولی 21:46 گذشته بود که سیستم روشن شد!

اینا رو دیدم



Heavy Object - Mecha - 24EP

Jimihen!!: Jimiko wo Kaechau Jun Isei Kouyuu!! - Hentai - 8EP

Otona nya Koi no Shikata ga Wakaranee! - Hentai - 8EP

Uchi Tama?! Uchi no Tama Shirimasen ka? - Slice of Life - 11EP


اینا رو خوندم



Trash of the Count’s Family - Chapter 62 ~ 63

One Piece - Chapter 1040

Tales of Demons and Gods - Chapter 365 ~ 365.5

Prime Minister in Disguise - Chapter 95 ~ 97

Black Clover - Chapter 323

Eleceed - Chapter 180

Mushoku Tensei - Chapter 78

One Punch Man - Chapter 152

Tomb Raider King - Chapter 221

Boruto: Naruto Next Generations - Chapter 066

Dungeon Reset - Chapter 110

Spy X Family - Chapter 59

The Croaking - Chapter 60 ~ 61

CEO's Sudden Proposal - Chapter 264 ~ 287

The Descent of the Demonic Master - Chapter 121 ~ 124

19Days - Chapter 202

Kuroshitsuji - Chapter 138 ~ 163

Platinum End - Chapter 16 ~ 28


Deliverance of the Counterattack - Chapter 159 ~ 162

Absolute Control - Chapter 41

Be My Dog - Chapter 36

Criminal Interview - Chapter 46

Heaven and Hell Roman Company - Chapter 50

I Didn't Have it But Now I Do - Chapter 24 ~ 27

Let's Have a Baby Dragon - Chapter 69 ~ 70

Love Nest S02 - Chapter 09

Lucky Paradise - Chapter 27 ~ 30

Mismatched - Chapter 32 ~ 37

Painter of the Night - Chapter 94

Pearl Boy - Chapter 45 ~ 46

Salt Friend - Chapter 28 ~ 33

On or Off - Chapter 89

Hold Me Tight - Chapter 73 ~ 74

Cherry Blossoms After winter - Chapter 138

The Strange Story Of A Guy Next Door And A Novelist - Chapter 19 ~ 22

Yours to Claim - Chapter 63

Red Haired James - Chapter 61 ~ 62

Sura's Lover - Chapter 25 ~ 26

Fatal Oxygen - Chapter 01 ~ 21

Eyes Clouded by Tiger - Chapter 01 ~ 29

Dukes Private Tutor - Chapter 01 ~ 19

Incidentally Dyed by Spring's Love - Chapter 00 ~ 24

Do I Smell - Chapter 01 ~ 12

Erotic Toy Attack - Chapter 01 ~ 12 [END]

Chou to Hana no Kankei Sei - Chapter 01 ~ 06.5 [END]



صلیب یخ

 

 

صلیب یخ

 

وصیت می کنم هنگامی که مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همگان بدانند هر چه سیاهی بود با خود کشیدم. و دگر آن که دست هایم را بیرون بگذارید تا همگان بدانند هیچ چیز از این دنیای فانی با خود نمی برم. و دگر آنکه چشم هایم را باز بگذارید تا همگان بدانند کورکورانه در راه عشق جان نسپردم. و در آخر صلیبی از یخ بر بالای مزارم بگذارید تا با اولین اشعه ی خورشید آب شود و بگرید بر سر مزارم به جای معشوق.

 

منبع: ؟؟؟

 

 

هی روزگار...

هنوز که کامپیوتر ندارم.

برای همین، برداشتم OTG وصل کردم به تبلت.

هاب.یو.اس.بی وصل کردم بهش.

ماوس و کیبورد وصل کردم.

شارژر رو هم وصل کردم، گفتم شاید همزمان شارژ هم بکنه.

ولی متأسفانه این یکی رو  دیگه نمی تونه انجام بده.



توفیق اجباری


توفیق اجباری که تا اطلاع ثانوی، نمی تونم ادیت کنم.

ولی نه هاااااااااااااااااا.

نمی خواهم میزکار مهاجم مقبره رو بدم دست کسی. 

مالِ خودم استتتتتت.

ولی وقتی دیگه نمی تونم ادیت کنم چی؟

یعنی واقعا این دفعه به مسئول میزکار باید بگم؟

فقط همین ادیت هست که برای دیگران مشکل ایجاد می کنه.

بقیه ش مشکلات شخصی برای خودم میشه.

همین قضیه‌ی نداشتن سیستم رو میگم.

استرس گرفتم.



سیستم همچنان در کُما است

سلام.

هاهاها... معلومه دوباره برای چی دارم حرف می زنم.

امروز پنجشنبه، مورخ ۲۸ بهمن.

امروز هم زمانم برای خودم بود.

ولی...

از ساعت ۱۱:۳۰ صبح تا حالا «۱۸:۲۸ به وقت تبلت»، منتظرم سیستم روشن بشه.

از کُما خارج بشه.

ولی تا این لحظه به روی خودش نیاورده.

به نظر میاد باید به طور رسمی برایش ختم بگیرم.

ولی بچه م فقط ۱۴ سالش هست.

هنوز می تونست زنده بمونه.

نه؟



در جستجوی بهار (1)

 

 

 

در جستجوی بهار (1)

 

نزدیکیهای غروب بود مادر از صبح رنگ پریده و بی قرار بنظر میرسید چند بار بهنگام انجام کارهای منزل متوجه دگرگونی حالش شده بودم او نهمین ماه بارداریش را میگذراند و شکمش به اندازه یک انبان بزرگ بر آمده شده بود دیگر حمل آن برایش مشکل بود.لاله نق نق کرد و از پشت سر به روی کمر او به حالت نشسته سرگرم شستن ظروف بود خم شده و گفت: دلم درد میکند.

دانه های درشت عرق بر پیشانی مادر نگران حال خرابش بود با اینحال با صبوری نگاهی بمن که در گوشه حیاط نشسته بودم انداخت و بیحال گفت: بلند شو کمی نان به او بده ظهر چیز زیادی نخورده است.

در حالیکه نان را بدست لاله میدادم پرسیدم: مادر حالت خوب نیست؟ شست و شوی ظرفها به اتمام رسیده بود آنها را در سبدی کنار دیوار قرار داد و در همانحال مشتی اب به صورتش پاشید و در پاسخ گفت: چیز مهمی نیست تو برو با بچه ها بازی کن.

گفتم: امروز حوصله بازی ندارم میخواهی جایت را بیندازم تا کمی استراحت کنی؟دستش را به شیر اب گرفت و با تکیه بر آن بسختی از جایش برخاست میخواست چیزی بگوید اما درد شدیدی که در همان لحظه به او عارض شد نفسش را بند آورد هنگامی که توانست لب باز کند به آرامی گفت: برو خاله بلقیس و مادر اکبر را خبر کن بگو هر چه زودتر خودشان را بمن برسانند.

با آمدن همسایه ها خانه کوچک ما به میدان تلاش و کوشش مبدل شد.یکی اب را در قابلمه ای بزر

داغ میکرد آن یکی جایی برای مادر مهیا کرده بود و دیگری سرگرم آماده کردن وسایل نوزادی بود که باید از راه میرسید در آن میان من و لاله خواهر کوچکم در گوشه ای از حیاط کز کرده و خاموش نشسته بودیم لاله شش ساله پرسید: چرا مادر انقدر فریاد میزند؟نگاهی به چشمان هراسان و معصومش انداختم و در حالیکه فقط ۴ سال از او بزرگتر بودم تلاش کردم تا با زبان بچه گانه دلیل روشنی که برایش قابل درک باشد بیاورم پس گفتم: اگر مقداری آب جوش روی دستت بریزد از درد و سوزش گریه نمیکنی؟


  ادامه مطلب ...

خمیردندان



این برند پاپیتال، اولین باره که گرفتم. میخوام تست کنم ببینم چی جوری است.


مریدنت هم که چند ساله استفاده می کنم.

محصولات جدید


سلام.

یه بیسکوییت جدید تست کردیم:

کوپا گندم - با طعم پرتقال - تزئین شکر

هممممم، خوب بود. راضی بودم.


یکی دیگه هم:

سلامت - شیرینی خرمایی - بدون شکر

این عالی بود. البته بافتش بیسکوییت نبود. نرم تر از بیسکوییت هست.

راضی بودم اساسی



این شکلات هم:

باراکا - شکلات دو سر پیچ - شیری

این هم خوب بود. انتظار نداشتم خوشم بیاد.



مشتاق مرگ

 

 

 

مشتاق مرگ

 

 

اگر تمامی رازهای زندگی را حل کنی، مشتاق مرگ می شوی، زیرا مرگ تنها رازی دیگر از رازهای زندگی است.

تولد و مرگ ناب ترین ترجمان شجاعتند.

 

When You Have Solved All The Mysteries of life you long for death, for it is but another mystery of life.

Birth & Death are the two noblest expressions of bravery.

 

 ـ جبران خلیل جبران ـ

 

 

انواع شکنجه ها و مجازات ها در تاریخ

 

 

 

انواع شکنجه ها و مجازات ها در تاریخ

 

• در یونان قدیم محکوم را به چهار چوب بسته و شلاق می زندند، به بینی آنها سرکه می ریختند و بر زخمهایشان سرکه و نمک می پاشیدند.

• در قدیم محکومین را زنده زنده می سوزاندند، و برای تفریح اشراف، محکومین را کباب می کردند، مردان و زنانی را که روابط نا مشروع داشتند به سیخ می کشیدند.

• در ایران قدیم، زبان را از حلق بیرون می کشیدند، به چشم ها میل داغ می کشیدند، پوست محکومین را کنده و پر از کاه می کردند.

• در قرون وسطی متهم به ضرب سکه را در دیگ می جوشاندند، چهار دست و پای محکوم را به 4 است قوی یا به چرخ های گردون می بستند و با راندن اسب ها در جهت مخالف یا چرخاندن چرخ ها محکوم را شقه می کردند، یا سرب گداخته بر گلوی او می ریختند، مردان را از بیضه آویزان می کردند، با قیف بر گلوی آنها آب می ریختند تا باد کند؛ ( نادرشاه پس از کور کردن پسرش با تلمبه آب به شکم بیش از 10 نفر بست و آنها را ترکاند. )

• در کشور های اروپایی در قرون وسطی چشمان محکوم را با ناخن یا انبر در می آوردند؛ ناخن ها را می کشیدند – در اسپانیا استخوان ها را می شکستند و مفاصل را از هم جدا می کردند – ریختن سرب گداخته در گوش و حلق و بینی مرسوم بود.

• در چین پستان های زن محکوم را می بریدند؛ به محکومین پس از روزهای تشنگی آب شور می خوراندند.

• با اختراع گیوتین در فرانسه، سر محکومین را می بریدند، در اکثر کشور ها وزنه های سنگینی تا 90 کیلو به هر یک از پاها بسته و محکوم را آویزان می کردند.

• کشیدن دندان و کندن گوش معمول بود.

• سوزاندن کف پا و کف دست و کندن پوست سر نیز معمول بود.

 

منبع: کتاب اطلاعات عمومی