جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

بابای دارا، بابای ندار (1)

 

 

بابای دارا، بابای ندار (1)

 

ثروتمندان به فرزندان خود در زمینه کارکرد پول چه چیزی می آموزند، که نادارها و اعضای طبقه میانی جامعه از آن غافلند!

 

رابرت کیوساکی، شارون لچنر

مترجم: دکتر عبدالرضا رضای ینژاد

نشر فرا - بهار 82

 

ما دوران گذشته را پشت سر گذاشته ایم و به زمانه ای رسیده ایم که علم و ثروت در یک راستا قرار گرفته اند. علم و ثروت بحث امروز است نویسندگان کتاب به این نکته اشاره دارند که “ تا ٣٠٠ پیش، زمین منبع ثروت بود. زمین داران ثروتمند به حساب می آمدند، پس از آن دوران صنعتی فرارسید و صاحبان صنایع به ثروت رسیدند. امروز دوران دانش و اطلاعات است. کسانی که به اطلاعات تازه و روز دسترسی داشته باشند ثروتمندند.

نویسندگان کتاب، روش های آموزشی مدارس را برای عصر حاضر مناسب و کافی نمی دانند و معتقدند که  “مدرسه ها کارمندپرورند و نه کارآفرین پرور.”

آموزش هایی که برای عصر سازما ن های بزرگ و بوروکراتیک مناسب بود، دیگر جوابگوی نیازهای سازمان های پیچیده، شبکه ای و مبتنی بر دانش امروز نیست. در واقع فرزندان ما را برای دنیایی تربیت می کنند که دیگر وجود ندارد. نویسندگان به جوانان امروز توصیه می کنند که کارآفرین باشند.

 

 برای کارآفرینی باید سخت کوش، خوش بین و ریسک پذیر بود و باید هوشمندی مالی داشت.

هوشمندی مالی نیز از چهار عامل

 آشنایی با حسابداری،

 روش های سرمایه گذاری،

 بازاریابی،

 آگاهی از قوانین، حاصل می شود.

و بالاخره پیام اصلی کتاب این است: “برای پول کار نکنید، بگذارید پول برایتان کار کند.”

 

من دو بابا داشتم، یکی دارا و دیگری نادار.

یکی بسیار درس خوانده و زیرک بود، مدرک دکترا داشت. بابای دیگر هرگز نتوانسته بود کلاس هشتم

را هم به پایان برساند. هردو مرد سختکوش و در کار و زندگی خود پیروز بودند.

درآمد هر دو نفر رضایت بخش بود، ولی یکی از آنان در زمینه هایی پیوسته مشکل داشت.

بابای دیگر از ثروتمندترین مردان ایالت هاوایی شد. و تأثیرگذار بودند. هر دو به من اندرزهایی دادند، ولی (charismatic) هر دو مرد با اراده، فرهمند اندرزهای آنان متفاوت بود. هر دو مرد به درس خواندن سخت عقیده داشتند ولی موضوع های یکسانی را توصیه نمی کردند.

 

اگر من یک بابا داشتم ناچار بودم تا اندرزهای او را بپذیرم یا رد کنم. با داشتن دو بابا این فرصت را

یافتم تا دیدگاه های آنان را با هم بسنجم، دیدگاه یک مرد دارا و یک مرد نادار.

 

مشکل من در نوجوانی این بود که مرد دارا هنوز به ثروت نرسیده بود و مرد نادار هم تنگدست نشده

بود. هر دو مرد تازه پا به راه نهاده و با درآمد و خانواد ه خود سرگرم بودند. ولی دیدگاه آنان درباره پول متفاوت بود. برای مثال: از دید یک بابا “عشق به پول سرچشمه همه بدی ها” و از دید دیگری «بی پولی ریشه همه بدی ها».

 

دوگانگی در دیدگاه آنان، به ویژه هنگامی که پای پول به میان می آمد، آن چنان چشمگیر بود که مرا سخت کنجکاو و جستجوگر بارآورد.

 

یکی از دلایلی که دارایان همواره داراتر و ناداران نادارتر می شوند، این است که موضوع کاربرد پول را در خانه (نه در مدرسه ) یاد می گیرند. بسیاری از ما از پدران و مادران خود درباره کارکرد پول چیز

می آموزیم، بنابراین یک پدر و مادر نادار از پول چه می دانند که به فرزند خود بیاموزند؟ آنان به سادگی

اندرز می دهند که: “خوب درس بخوان و نمره های خوب بگیر.” در مدرسه از پول چیزی به ما نمی آموزند.

از آنجایی که من دو پدر اثرگذار داشته ام، از هر دو چیز آموخته ام. برای مثال یکی از باباهایم

عادت داشت بگوید: “ از عهد ه من بر نمی آید.” دیگری از به کار بردن این واژه پرهیز می کرد و به جای آن می گفت: “چگونه می توانم از عهده این کار برآیم؟ ” عبارت نخست حالت خبری و عبارت دوم  جنبه پرسشی دارد. “ از عهده من برنمی آید” مغز را از کار می اندازد و “چگونه می توانم از عهده آن برآیم؟مغز را به حرکت و جستجو وا می دارد.

 

از دید بابای دوم عبارت “ از عهده من برنمی آید” نشانه تنبلی مغزی و فکری است. او به ورزیده ساختن مغز (این نیرومندترین رایانه جهان) عقیده داشت. هر قدر مغز شما نیرومندتر شود، داراتر می شوید.

یکی از باباها توصیه می کرد: “خوب درس بخوان تا در شرکت ارزشمندی استخدام شوی.

توصیه دیگری چنین بود: “خوب درس بخوان تا بتوانی شرکت ارزشمندی برای خریدن پیدا کنی.”

یکی از باباها می گفت: “دلیل اینکه ثروتمند نشده ام شما بچه ها هستید.” دیگری می گفت: دلیل اینکه باید ثروتمند شوم شما بچه ها هستید.”

یکی می گفت: “پول را باید محتاطانه و بی خطر هزینه کر د.” دیگری می گفت: “مدیریتٍ خطر کردن را بیاموزید.”

 

یکی عقیده داشت: “خانه ما بزر گ ترین دارایی خانواده است.” به عقید ه دیگر ی: “خانه بزرگ‌ترین

بدهکاری است و هر کس بیشترین درآمدش را در خرید خانه سرمایه گذاری کند، دچار دردسر می شود.

هر دو بابا صورتحساب هایشان را به هنگام می پرداختند، ولی یکی در نخستین فرصت و دیگری در

آخرین فرصت.

به عنوان یک نوجوان، آگاهانه تصمیم گرفتم تا پیوسته متوجه برگزیدن اندیشه ها باشم، اندرز کدام را آویزه گوش کنم. بابای دارا یا بابای نادار؟ هرچند که دو مرد سخت بر لزوم آ موزش و یادگیری تأکید

داشتند، اما دیدگاه شان در اینکه چه باید آموخت متفاوت بود.

 

یکی از من می خواست تا خوب درس بخوانم، به درجات تحصیلی بالا برسم و برای پول درآوردن کار

کنم، وکیل، حسابدار یا کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی شوم. دیگری مرا تشویق می کرد تا برای ثروتمند شدن درس بخوانم، دریابم که پول چگونه کار می کند و چگونه می توانم آن را به خدمت خود بگیرم. وی پیوسته می گفت: “من برای پول کار نم یکنم، پول برای من کار می کند!”

 

از ٩ سالگی تصمیم گرفتم تا در زمینه پول از بابای دارایم پیروی کنم و چیز بیاموزم. گوش دادن به بابای نادارم را کنار گذاشتم هرچند که دارای مدرک عالی دانشگاهی بود.

همین که تصمیم گرفتم تا گوش جان به که بسپارم، آموزشم در زمینه کارکرد پول آغاز شد.

بابای دارا به مدت ٣٠ سال به من درس داد تا ٣٩ ساله شدم. هنگامی که دریافت آنچه را که خواسته به کله غالباً مقاوم من فرو کند، به خوبی فهمیده و یادگرفت هام، از تلاش بازایستاد.

 

پول گوشه ای از قدرت است، از آن قدرتمندتر، آموزش مسائل مالی است. پول می آید و می رود، ولی اگر چگونگی کارکرد پول را بیاموزید، بر آن چیره می شوید و به ثروتمند شدن می پردازید.

 

چون من از ٩ سالگی به یادگیری پرداختم، درس های بابای دارایم ساده بودند. مهم ترین آنها شش

درس بود که در طول ٣٠ سال تکرار می شدند. این کتاب درباره آن شش درس است، با همان  سادگی که بابای ثروتمندم به من آموخت. اینها نشانه های راهنما هستند، نشانه هایی که به شما و  فرزندا ن تان کمک می کنند تا بر ثروت خود بیفزایید، هرچند که فضای جهانی نامطمئن و ناپایدار باشد:

درس ١- ثروتمندان برای به دست آوردن پول کار نمی کنند.

درس ٢- چرا آموختن دانش مالی ضروری است؟

درس ٣- مواظب کسب و کار خود باشید.

درس ٤- تاریخ مالیات ها و قدرت شرکت های بزرگ

درس ٥- ثروتمندان پول شان را سرمایه گذاری می کنند.

درس ٦- برای یادگیری کار کنید نه پول درآوردن.

 

 بابا میتوانی به من بگویی چگونه می توان ثروتمند شد؟

بابام روزنامه عصر را کنار گذاشت و پرسید: پسرم چرا می خواهی ثروتمند شوی؟

 امروز مامان جیمی را در حال رانندگی با کادیلاک تازه شان دیدم. آخر هفته هم به ویلای کنار دریای

خود می روند، سه تا از دوست ها را با خود می برند ولی من و مایک دعوت نشده ایم. گفتند شما بچه های نادار هستید و با ما جور در نمی آیید.

بابام با ناباوری پرسید: راستی چنین گفتند؟

با آهی غمگین گفتم: بله همین طور است.

بابام در سکوت سری تکان داد، عینک اش را از روی بینی بالا زد و به خواندن روزنامه ادامه دا د.

من هم چنان منتظر پاسخ ماندم.

بابام عاقبت روزنامه را زمین گذاش ت. به آرامی آغاز سخن کر د: خوب پسرم، اگر می خواهی  روتمند شوی، باید پول درآوردن را بیاموزی.

پرسیدم: چگونه می توانم پول دربیاورم؟

با لبخند پاسخ داد: کله ات را به کار بینداز! معنای سخن اش به سادگی این بود که، پاسخ  درستی برایت ندارم، بیشتر مزاحم من مشو.

 

صبح روز بعد آنچه را بابایم گفته بود با بهترین دوستم، مایک در میان نهادم. مادر و پدر من نیازهای ابتدایی همچون خوراک، پوشاک و سرپناه را فراهم آورده بودند. آنها عادت داشتند که بگویند: اگر چیز دیگری می خواهید، برای به دست آوردنش کار کنید.

مایک پرسید: خوب برای پول درآوردن چی کار کنیم؟

گفتم نمی دانم، ولی از تو می خواهم با من شریک شوی.

مایک پذیرفت و در یکی از بعدازظهرها آن پرتو نوری که در انتظارش بودیم تابیدن گرفت. مطلب را

مایک در یکی از کتاب های علمی خوانده بود. من و مایک به خان ه تک تک همسایه های منطقه مراجعه کرده و خواهش می کردیم تا لوله های خمیردندان خود را برای ما نگهدارند.

نگرانی مادرم رو به فزونی نهاد. در کنار ماشین لباسشوییِ او گوشه ای را به عنوان انبار مواد خام خود برگزیده بودیم. یک روز مادرم با لحنی جدی پرسید: پسرها چه کار می کنید؟ با این آشغال ها

کاری بکنید یا همه را بیرون می ریزم. توضیح دادیم که به زودی تولید خود را آ غاز خواهیم کرد. منتظر چندین همسا یه دیگر هستیم که خمیردندا ن هایشان را مصرف کنند و لوله های خالی آنها را نیز گردآوری کنیم.

مادر یک هفته دیگر به ما مهلت داد. تاریخ تولید را جلو انداختیم.  پدرم یک روز با یکی از دوستان اش به خانه آمد و دید که دو کودک ٩  ساله در محل پارکینگ خط تولید خود را با تمام سرعت به راه انداخته اند. گرده پودر سفیدی همه جا را گرفته بود. روی میزی دراز، پاکت های کوچک شیر که در مدرسه مصرف می شوند، و منقل بزرگ خانواده ویژه کباب کردن پر از زغال و آتش سرخ با گرمای زیاد قرار داشت.

پدرم با احتیاط پیش آمد. او و دوست اش که نزدیک‌تر شدند دیدند که داخل دیگ فولادی روی آتش

پر از لوله های خالی خمیردندان است که ذوب می شوند. در آن روزگار لوله های پلاستیکی  خمیردندان هنوز به بازار نیامده بود. ما لوله ها را در دیگ فولادی می ریختیم و گرما می دادیم تا ذوب شود. سپس دیگ را با احتیاط از روی آتش برداشته و فلز آب شده را از سوراخ های کوچکی که در بالای پاکت شیر درست کرده بودیم، به درون آن می ریختیم. دیواره‌های پاکت شیر را با خمیر گچ پوشانده بودیم. پودر سفید پخش شده در پیرامون، از همان گچی بود که به دیواره ها مالیده بودیم. به خاطر شتابی که در کار داشتم  پای من به کیسه گچ خورده و با ریختن آن بر زمین، به نظر می رسید که کولاک برف بر کارگاه وزیده است. پاکت های شیر لایه بیرونی قالب های گچی ما بودند. دست آخر کار تمام شد و دیگ را پایین گذاشتیم.

 

پدرم محتاطانه پرسید: پسرها چه کار می کنید؟

گفتم همان کاری را می کنیم که شما گفتید، می خواهیم ثروتمند شویم. مایک هم خندید و گفت : شریکیم.

بابا پرسید: خوب توی قالب گچی چی دارید؟

گفتم تماشا کن.

پدرم با هیجان گفت: اوه خدای من! دارید نیکل گدازی می کنید. پدر از ما خواست تا همه چیز  را کنار بگذاریم و به او گوش دهیم. با لبخند و به آرامی کوشید تا معنای جعل کردن را برایمان توضیح دهد.

مایک با صدای لرزان پرسید: منظورتان این است که کاری غیرقانونی کرده ایم؟

بابا با نرمی گفت: بله، با این وصف شما یک اندیشه بکر و کاری بی سابقه را به تماشا گذاشته اید. به راستی من به شما افتخار می کنم.

 

مایک و من نومیدانه بیست دقیقه ای را در سکوت نشستیم. کسب و کار ما در روز بازگشایی به هوا

رفته بود. به مایک گفتم گمان می کنم جیمی و دوستان اش راست می گویند، ما آدم های ناداری هستیم.

پدرم برگشت و گفت: پسرها، شما تنها هنگامی نادار هستید که از کوشش بازایستید. نکته مهم این است که شما حرکتی کرده اید. شما کاری انجام داده اید. من به هر دوی شما افتخار می کنم. ادامه بدهید. تسلیم نشوید.

پرسیدم بابا پس چرا شما ثروتمند نیستید؟

 چون من آموزگاری را برگزیده ام. به راستی که آموزگاران به ثروتمند شدن نمی اندیشند، تنها

درس دادن را دوست دارند. اگر می خواهید درس ثروتمند شدن را بیاموزید، نزد بابای مایک بروید.

مایک با چهره ای درهم کشیده گفت: پدر من؟

پدرم با لبخند تکرار کرد آری پدرت و کارشناس بانکی من و پدرت یک نفر است. او از بابایت سخت تعریف می کند. چندین بار به من گفته است که پدر تو در زمینه پول ساختن نابغه است.

با شنیدن این سخنان من و مایک خوشحال شدیم و با پدرش دیدار کردیم.

او گفت پسرها آماده اید؟ ما با تکان دادن سر پاسخ دادیم.

 بسیار خوب، به شما درس خواهم داد ولی نه به روش مدرسه ای. شما باید کار کنید منهم درستان می دهم. اگر نکردید از درس هم خبری نخواهد بود.

گفتم: می توانم چیزی بپرسم؟

نه، بپذیرید یا رها کنید. اگر نتوانید ذهن خود را تصمیم گیرنده بارآورید، هیچ گاه پولساز نخواهید شد. فرصت هایی می آیند و می روند. اینکه بدانید کی و چگونه باید با شتاب تصمیم گرفت، مهارت مهمی است. فرصتی که خواست ه اید اینک در اختیار شماست تا ده ثانیه دیگر یا درس آغاز می شود یا قرارمان به هم می خورد.

من و مایک پذیرفتیم. بابای مایک گفت به فروشگاه من می روید و برایم کار می کنید. ساعتی ١٠ سنت به شما می دهم و هر شنبه ٣ ساعت کار خواهید کرد.

من گفتم ولی شنبه ها بازی بیسبال دارم.

بابای مایک با خشونت گفت: می پذیرید یا رها می کنید؟

پاسخ دادم می پذیرم، و کار کردن و آموختن را جانشین بازی بیسبال نمودم.

 

 

ادامه دارد ...

 

#رمان #بابای_دارا_بابای_ندار

 

به یاد مانده (27) - پایان

 

 

 

 

 

 

به یاد مانده (27) - پایان

 

حرفام که به اینجا رسید سرش رو بلند کرد و به دور دستها خیره شد بعد از لحظاتی مکث و سکوت گفت: من برای شما خیلی بیش از اونچه گفتم احترام قائلم با تمام نارضایتی دل خودم اما بازم به تصمیمتون احترام میگذارم و شما در انتخاب آزادید... فقط امیدوارم این رو باور کنید که هر کجا باشید براتون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم.

از جام بلند شدم... اونم بلافاصله بلند شد و باز در سکوتی عجیب هر دو به سمت درب خروجی پارک حرکت کردیم. تا جلوی درب حیاط خاله زهره اومد و بعد ایستاد و گفت: خانم شفیعی...

ایستادم و نگاش کردم. به چشمام خیره شد و بعد گفت: تا زمانی که از ایران نرفتید میتونید به سر کار بیاید و مطمئن باشید مشکلی پیش نخواهد اومد و تا اون موقع که از ایران نرفتیدم اگه فکر کردید از دست من کاری برمیاد از گفتنش دریغ نکنید... من برای شما احترام خاصی قائلم... مطمئن باشید هر کاری بتونم از دل و جون براتون انجام میدم و برای خدمتگذاری حاضرم...فقط شما رو به خدا قسم که در مورد من بد فکر نکنید...من اگرم از شما تقاضای ازدواج داشتم فقط به خاطر این بود که...واقعا" بهتون... حرفش رو ادامه نداد.

لبخند زورکی روی لبم نشست و گفتم: منم برای شما همیشه احترام قائلم و خیلی از شما متشکرم که در طول این چند سال هیچگونه مزاحمتی و یا ناراحتی در محیط تولیدی برام پیش نیاوردید...ولی دیگه لزومی نداره...پس بنابراین هر چه زودتر همه چیز رو تموم شده تلقی کنیم به نفع هم شما و هم امیرسالار و هم خود منه.

سرش رو پایین انداخت و گفت: هرطور مایلید و تشخیص میدید،مختارید همونطور عمل کنید.

مکث کوتاهی کرد و گفت: پس دیگه فرمایشی ندارید؟

نگاش کردم و گفتم: از لطفتون متشکرم...ممنونم که اونقدر فهمیده بودید که نه من رو دچار عذاب کردید و نه اعصاب خودتون رو به هم ریختید...


  ادامه مطلب ...

به یاد مانده (26)

 

 

 

 

 

به یاد مانده (26)

 

داریوش به طرف کوروش رفت… کوروش هنوز عصبی بود و به من نگاه میکرد. داریوش با صدای آروم گفت: آدرس رو به من بده…

دستش رو داراز کرد…کوروش با صدایی آروم و عصبی گفت: امشب تولد امیرسالار…

به طرف کوروش رفتم و همونطور که دستم رو دراز میکردم گفتم: کورورش جان… گفتم آدرس رو بده…خودم میرم…داریوش تو هم لازم نیست بیای…

داریوش کاغذ رو از کوروش گرفت و برگشت به من نگاه کرد و گفت: بریم.

دوباره گفتم: به خدا راست میگم…خودم میرم…تو هم به زحمت نیفت.

لبخند کم رنگی روی لبش اومد و رو کرد به کوروش و گفت: داداش تو برو داخل…من افسانه رو میبرم.

و بعد با داریوش راهی شاه عبدالعظیم شدم.

در اونجا هم به هر آدرسی مراجعه کردم بعد از کلی معطلی همه همون سوالهای تکراری رو از من پرسیدن...که همه بی جواب بود...چرا که من جواب هیچکدوم از سوالهاشون رو نمیدونستم!!!...مثلا محل اسارت، یا نام گردان، یا نام عملیات و…

من هیچ جوابی نداشتم و فقط با اتکا به عکسهای امیر از اونها توقع جواب داشتم ولی هیچکدوم امیر رو نمی شناختن...

اون شب تا از شاه عبدالعظیم به خونه برگردیم ساعت بیست دقیقه به یازده شب بود. جلوی درب، ماشین حاج آقا رو شناختم و فهمیدم که خانم طاهری و اونم هستن. وقتی وارد حیاط شدم صدای خنده و موسیقی از داخل ساختمون به گوش می رسید، بغض کرده بودم...روی یکی از پله ها که به سمت زیرزمین میرفت نشستم و دستم رو روی زانوهام گذاشتم و سرم رو روی دستم و شروع کردم به گریه.


  ادامه مطلب ...

به یاد مانده (25)

 

 

 

به یاد مانده (25)

 

قسمت هشتاد و چهارم

دوباره صدای غش غش خنده ی همه بلند شد و سمانه دختر کوروش که امیرسالار رو بغل داشت دوباره به داخل ساختمان اومد و گفت: ا…شما که دارید میخندین...

و بعد بچه رو به بغل من داد. داریوش هم رو کرد به سمانه و گفت: آخه دیدم عمو جان تو تند تند داری کبابها رو هاپولی میکنی در نتیجه با نقشه ی از قبل تعیین شده فرستادیمت بیرون تا کمی کباب برای ما بمونه…

و بازم صدای خنده بلند شد…بعد از ناهار داریوش و کوروش به همراه عمومرتضی قصد رفتن به خونه ی من رو کردن تا اثاث من رو هم تا بعد از ظهر به خونه ی جدید بیارن.

در حیاط من متوجه ی واحد مسکونی کوچیک و نقلی که در زیرزمین بود شدم و همونجا از عمومرتضی خواهش کردم که اثاث من رو وقتی آوردن بالا نبرن و همین جا در حیاط بگذارن تا به زیرزمین انتقال بدم... که یکباره با مخالفت شدید همه رو به رو شدم.

ولی وقتی اصرار بیش از حد من رو دیدن با اینکه خاله خیلی عصبانی شده بود اما بالاخره همه رو راضی کردم که اجازه بدهند من در زیرمین ساکن بشم چرا که برام فقط این مهم بود در کنار اونها باشم و اصلا اینکه در زیرمین زندگی کنم یا در طبقه اول کنار خاله زهره فرقی نمیکرد و از طرفی اثاث من هر قدرم که ناچیز و کم بود، ممکن بود باعث شلوغی و جاگیری در منزل خاله بشه به همین خاطر ترجیح دادم حالا که قراره وسایلم به زیرزمین منتقل بشه چون اونجا رو خیلی مرتب و تمیز دیدم ترجیح دادم برای زندگی هم از اون استفاده کنم، در پایان کوروشم با این وضع موافقت کرد و با دلایل منطفی که آورد تا حدودی خاله رو راضی نمود.

وقتی اثاث من رو آوردن دیگه غروب شده بود ولی اونقدر از این وضعیت خوشحال بودم که اصلا خستگی برام معنی نداشت و تا ساعت 4 صبح بیدار موندم و خونه ی کوچیک و نقلی جدیدم رو مرتب کردم... اما نمیدونم چرا گریه رهام نمیکرد و در طول تمام مدتی که وسایلم رو میچیدم گریه میکردم.

امیرسالار بالا خوابش برد ولی چون خاله زهره اخلاقش رو میدونست که ممکنه نیمه شب بیدار بشه و بهانه من رو بگیره بنابراین اون رو پایین پیش خودم آورد و وقتی دید گریه میکنم خیلی غصه خورد و دائم اصرار داشت که من رو به بالا ببره ولی وقتی بهش گفتم از اینکه در کنار اونها خواهم بود خوشحالم و شاید گریه ام بیشتر جنبه ی خوشحالی داره اونم دیگه حرفی نزد و رفت بالا تا به بعضی از کارهاش رسیدگی کنه.

فردا صبح خیلی خیلی خسته بودم ولی به هر حال باید به دانشگاه میرفتم... در تمام ساعاتی که خیلی هم کوتاه بود و خوابیده بودم دائم امیر جلوی نظرم می اومد و درست مثل این بود که تا صبح کنارم بوده... صبح به هر جون کندنی بود لباسهای امیرسالار رو هم تنش کردم و اون رو به مهد رسوندم و خودم به دانشگاه رفتم.

به جرات میتونم بگم که تا ظهر فقط چرت میزدم و چیز زیادی از درسها نفهمیدم... ظهر به دنبال امیرسالار رفتم و اون رو از مهد به خونه بردم... حالا دیگه 2سال و نیمه شده بود و کلی هم بلبل زبونی میکرد...

بعضی اوقات اونقدر حرف میزد که احساس میکردم سرم باد کرده ولی با تمام وجودم از حرفاش که گاه برام حتی بی معنی بود لذت میبردم.


  ادامه مطلب ...

به یاد مانده (24)

 

 

 

 

به یاد مانده (24)

 

 

برگشتم و دیدم خانم دکتر خوشرویی در جلوی درب اتاق بغلی ایستاده و با لبخند مهربونی به ما نگاه میکنه… بلافاصله به اون اتاق رفتیم. خانم دکتر بچه رو گرفت و روی تخت خوابوند و مشغول معاینه شد. من فقط گریه میکردم و به امیرسالار که حالا هق هق میکرد و به سختی نفس میکشید و بازهم گاهی دچار لرزش میشد، نگاه میکردم.

دکتر بعد از چند دقیقه معاینه دقیق برگشت به سمت من و همونطورکه لبخندی به لب داشت گفت: وای… خانم خوشگله… چه خبره؟... چیزیش نیست که... فقط تبش بالا رفته… اونم به خاطر آنژین… گلوش چرکی شده.

در حالی که حالا خودمم به هق هق افتاده بودم گفتم: چرا هی از حال میره!!!!؟… چرا تشنج شده!!!!؟

خندید و گفت: خوب بچه اس… تحمل درد رو نداره… از همه اینها گذشته تمام بچه های زیر 5 سال اگه تبشون شدید بشه دچار این لرزش و تشنج میشن ولی جای ترس نداره.

و بعد اشاره کرد که لباسهای امیرسالار رو تنش کنم، مشغول پوشوندن لباسها به تن امیرسالار شدم و خانم دکتر پشت میزش نشست و شروع کرد به نوشتن نسخه. لباسهای امیرسالار رو تنش کردم و پرستارم وارد اتاق شده بود داشت یکسری دفترچه بیمه جلوی دکتر می گذاشت.

خانم دکتر رو کرد به من و گفت: نسخه رو به شوهرت بده تا بره داروها رو تهیه کنه... خودتم به همراه بچه به بخش تزریقات برید...تا پدر بچه داروها رو بیاره، خانم شریفی تزریقات لازم رو جهت پایین آوردن تب بچه انجام میده، نگرانم نباش... قول میدم تا سه، چهار ساعت دیگه خیلی بهتر شده باشه.

امیرسالار رو بغل کردم و فقط اشکم بود که میریخت، به من نگاه کرد و گفت:ا…حالا دیگه چرا گریه میکنی!!!؟ من که گفتم جای ترس نداره…



  ادامه مطلب ...

به یاد مانده (23)

 

  

 

 

به یاد مانده (23)

 

کمی مکث کرد و گفت: آره.

دوباره پرسیدم: کی...؟

این بار مدت بیشتری سکوت کرد و بعد گفت: نمیدونم...یعنی دقیق نمیدونم...تو الآن کجایی؟

بغض گلوم رو گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم؛ تصور اینکه امیرم برمیگرده برام زیبا بود، خیلی زیبا، اونقدر که حتی فکر کردن به اون قلبم رو به تپش مینداخت.

رضا از سکوت من نگران شد و گفت: افسانه؟...افسانه؟ خوبی؟...کجایی؟

قطره اشکی که از چشمم روی صورتم سر میخورد رو گرفتم و گفتم: دانشگاه...

بلافاصله گفت: من الآن میام دنبالت...

خیلی سریع گفتم: نه...نه ...این کار رو نکن من هنوز یک کلاسم تموم نشده.

دوباره گفت: خوب کی تعطیل میشی؟ بگو همون موقع بیام...

گفتم: نه مرسی...

خیلی اصرار کرد ولی در نهایت هم موفق نشد و بعد از کلی تشکر گوشی رو قطع کردم؛ دروغ گفته بودم، کلاس دیگه ای نداشتم. دلم نمیخواست حالا که نامزد کرده دوباره رابطه اش رو با من زیاد کنه میترسیدم نسبت به مریم بی علاقه تر بشه و از طرفی اونقدر از اینکه بعد از اتمام جنگ اسرا برخواهند گشت قلبم شادی میکرد که نفهمیدم اصلا چرا در اون لحظه با رضا تماس گرفته بودم ولی در عین حال دلم نمی خواست افکار دیگه ای این تصور رو در ذهنم خراب کنه.

به خونه برگشتم و سر راه امیرسالار رو از خاله خواستم بگیرم که دیدم خوابه، دلم نیومد بیدارش کنم به همین خاطر با کلی عذرخواهی از خاله خواهش کردم تا غروب اون رو نگهداره و از سر کار که بر گشتم، برم دنبالش. خاله که انگار از خداش بود قبول کرد.

وقتی به خونه رفتم هر لقمه ای از ناهار رو که میخوردم به عکس امیر نگاه میکردم و اشکم بود که سرازیر میشد. بعد از ناهار از خونه بیرون رفتم و راهی تولیدی شدم. حدو ساعت سه و نیم رسیدم حسابی همه مشغول کار بودن وقتی دیدن امیرسالار همراهم نیست تعجب کردن ولی وقتی دلیلش رو فهمیدن کلی پکر شدن و همه دلشون میخواست مثل هر روز اون رو میدیدن.

خانم طاهری از همه بیشتر ناراحت شده بود و بعد از کلی اظهار ناراحتی گفت: غروب حاجی میاد تولیدی... با تو کار داره...!


  ادامه مطلب ...

ماجراهای سونیا (23)

ماجراهای سونیا (23)

The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt

کلوب رو استارت زدم.
همممم، یه هویی هوس کردم که خونه رو عوض کنم.
ولی انگاری تازه خونه رو عوض کردم.
شاید هم بهتر باشه همین رو دستکاری کنم و یه خورده تغییرات بدهم؟!
از شغلش اومد بیرون، چون بهش نیازی نبود.
کم کم باید بروم سراغ مأموریت ها.

رفتم خونه رو خراب کردم، یکی دیگه ساختم. البته در همون زمین قبلی.
تقریبا یک ساعت طول کشید.
دیگه خسته شدم. از بازی اومدم بیرون.

چند تا از MOD ها رو حذف کردم. دوباره وارد بازی شدم.

کلوب رو استارت زدم. چند تا از بچه ها رود عوت کردم.
هنوز سراغ مأموریت های Aspiration نرفتم.

میخوام یه شغل درست کنم. نه وایستا، میخوام بروم بخش "Owned Businesses" و یه کاری راه بندازم.
سه تا انتخاب دارم:
یک - Buy a vet Clinic
دو - Buy a Retail Store
سه - Buy a Restaurant
همممم، میخوام دومی رو امتحان کنم. اگه یه مغازه باشه، چی می تونه بفروشه! 
بگذار بروم ببینم چی میشه.
روی "Buy a Retail Store" زدم. میگه باید یه زمینی رو انتخاب کنم. توی هر شهری که خواستم.
خب، یه زمین بزرگ، در یکی از شهرها انتخاب کردم (خریدم.) 
خب اولین چیزی که اومد، میگه باید یه مبلغی رو به مغازه اختصاص بدهی.
الان هیچی پول (سرمایه) نداره. به نظر میاد در حال حاضر 23000دلار پول داره بازیکنم.
میشه همه ش رو منتقل کنم به مغازه.
خب الان 22000دلار منقل کردم به مغازه.
حالا رفته در بخش ساختمان سازی و درست کردن مغازه.
فکر کنم این ساخت و ساز، بیشتر از یه ساعت طول بکشه.
بروم ببنیم چی میگه. :D
خب به جای ساختن، از بخش ساختمان های آماده، چند تا انتخاب کردم.
گذاشتم توی زمین. در همین حین، شونصدبار پول به بازیکنم دادم و منتقل کردم به مغازه.
بروم ببینم چی میگه. انگاری باید کارمند استخدام کنم.
بعدش باید مغازه رو باز کنم؟ 
نه، باید یه سری لوازم رو برای فروش انتخاب کنم.
اوووو، چقدر سخته این کار. فقط یک آیتم فروختم.
باید تغییرات بدهم. بهتره این ساختمون هایی که گذاشتم، حذف کنم.
یه ساختمان بسازم، هر چی میخوام بگذارم. این طوری محدودیت داشتم.
خب یه ساختمان بزرگ ساختم، چند تا میزگذاشتم. یه سری وسیله هم برای فروش گذاشتم.
مغازه رو باز کردم. ببینم این دفعه چی جوری کار میکنه.
ااااا، کارمندی که برای مغازه استخدام کرده بودم، مُرد. (پیر بود.)
چون لول فروشگاه خیلی پایین هست، فقط یه کارمند میشه استخدام کرد.
خب یکی دیگه استخدام کردم، این دفعه یکی از پسرهای خودش هست.

اووووو. بالاخره 5 تا آیتم فروخته! کم کم داره دستم میاد چی کار کنم.
مشتری که میاد، اول باید باهاش صحبت کنم تا منوی مربوط باز بشه.
این طوری می تونم ازش سوال بپرسم، راهنمایی کنم و ...
بعدش هم بالاخره یکی شون تصمیم میگیره یه کالا بگیره. 
یوهاهاها
عملا سونیا و نکو دارن اینجا زندگی می کنن، تازه همینجا کلوب استارت زدم و ...

این د فعه هیچی فروش نکرد. با توجه به این که 15 ساعت باز بود.
این دفعه که مغازه رو تعطیل کردم، بروم خونه.
بازی رو ذخیره کنم و خارج بشم.

* بعدا بگردم ببینم کد تقلب برای این قسمت داره یا نه :D

#The_Sims_4

اینا رو خوندم


اینا رو خوندم




[Novel] Solo Leveling - Chapter 236 ~ 237

[Novel] I Became A Virtuous Wife and Loving Mother in another Cultivation World - Chapter 43


Boruto: Naruto Next Generations [Manga] - Chapter 54 ~ 61

One Punch Man [Manga] - Chapter 134.2 ~ 148

Dungeon Reset [Manhwa] - Chapter 85 ~ 87

Tales of Demons and Gods [Manhua] - Chapter 343.5 ~ 344.5

Tomb Raider King [Manhwa] - Chapter 178 ~ 179

Second Life Ranker [Manhwa] - Chapter 93 ~ 95

Aoharu x Kikanjuu [Manga] - Chapter 64 ~ 69

Prime Minister in Disguise [Manhua] - Chapter 68 ~ 71

Tower Of God [Manhwa] - Chapter 495 ~ 496

InuYasha [Manga] - Chapter 543 ~ 544

Spy X Family [Manga] - Chapter 52

Beastars [Manga] - Chapter 90 ~ 93

Legend of the Northern Blade [Manhwa] - Chapter 98

Solo Leveling [Manhwa] - Chapter 166

19Days [Manhua] - Chapter 187

Overgeared (Team Argo) [Manhwa] - Chapter 91

A Returner's Magic Should Be Special [Manhwa] - Chapter 164

Mo Dao Zu Shi [Manhua] - Chapter 176 ~ 178

Eleceed [Manhwa] - Chapter 143 ~ 149

The Gamer [Manhwa] - Chapter 345 ~ 353


Deliverance of the Counterattack [Manhua-ShounenAi] - Chapter 100 ~ 102

Under The Green Light [Manhwa-Yaoi] - Chapter 25

Who's Your Daddy? [Manhwa-Yaoi] - Chapter 41 ~ 44

Painter of the Night [Manhwa-Yaoi] - Chapter 78

Lick Me, Like Me [Manhwa-Yaoi] - Chapter 14 ~ 16

Life Going Wild With Plug-ins [Manhua-ShounenAi] - Chapter 20 ~ 21

Dangerous Convenience Store [Manhwa-Yaoi] - Chapter 31 ~ 32

Pearl Boy [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 21

Wind Blowing Tonight [Manhua-ShounenAi] - Chapter 10

ANTI P.T. [Manhwa-Yaoi] - Chapter 35 ~ 38

Seeing Double [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 20

Willow Love Story [Manhwa-Yaoi] - Chapter 00 ~ 08

Radio Storm [Manhwa-Yaoi] - Chapter 00 ~ 10

Love Nest [Manga-Yaoi] - v02 - Chapter 01 ~ 02

ENNEAD [Manhwa-Yaoi] - Chapter 80

Hold Me Tight [Manhwa-Yaoi] - Chapter 42 ~ 43

Loplop [Manhwa-Yaoi] - Chapter 29 ~ 31

Rowdy Detective [Manhua-Yaoi] - Chapter 30 ~ 31

The Titan's Bride [Manga-Yaoi] - Chapter 33 ~ 34

Anaerobic Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 56 ~ 57

Big Apple [Manhwa-Yaoi] - Chapter 11 ~ 12

1305 [Manhwa-Yaoi] - Chapter 09 ~ 14

Polar Opposites [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 08

Onii-chan Datte Amaetai Wake de [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 10

Phoenix of The Nine Heavens [Manhua-Yaoi] - Chapter 01 ~ 10

No Better than Strangers [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 22

AoAo Waiting to Be Eaten (Caught!!) [Manhua-Yaoi] - Chapter 25 ~ 37

Magan and Danai [Manhwa-Shoujo-Ai] - Chapter 15 ~ 21

Zombie Hide Sex [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 11

Where the Wind Stays [Manhwa-Yaoi] - Chapter 00 ~ 22

Love Jinx [Manhwa-Yaoi] - Chapter 26 ~ 28

If You Tell Me to Do it I'll Do it [Manhwa-Yaoi] - Chapter 03 ~ 10

Only You (Moegi Yuu) [OneShot-Yaoi]

Love Nest [Manga-Yaoi] - v01 - Chapter 01 ~ 11 [END]

Neon Sign Amber [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 05.5 [END]

Your Devotion is My Salvation - Chapter 15 ~ 20 [END]

Lack of Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 52 ~ 53 [END]

My x Report [Manhwa-Yaoi] - Chapter 53 ~ 55 [END]





به یاد مانده (22)

 

 

 

 

 

به یاد مانده (22)

 

قسمت هفتادم

با دیدن رضا بغضم به طرز وحشتناکتری ترکید... مردم کم بیش دورمون جمع شدن و رضا من و امیرسالار رو در فاصله ی میان دو دستش گرفت و رو کرد به مردم بیکاری که انگار به دنبال سوژه هستن تا فقط نظاره گر بشن گفت: بفرمایید آقایون...بفرمایید دنبال کار خودتون...مشکلی نیست...

مردم کم کم پراکنده شدن. رضا، امیرسالار رو از بغل من گرفت ولی من همچنان گریه می کردم، بازوم رو گرفت و من رو به سمت ماشینش که کمی از ما فاصله داشت برد. به هق هق بدی دچار شده بودم... گریه ی امیرسالارم بند نمی اومد... بیچاره بچه ام در اثر فشاری که اون رو به سینه ام داده بودم از خواب پریده بود.

وقتی داخل ماشین نشستم هنوز امیرسالار در بغل رضا بود به آرومی گفت: میدونم حالت مساعد نیست...ولی...فکر می کنم امیر سالار گرسنه اس...میتونی شیرش رو درست کنی؟

با گریه گفتم: نه... آب جوش فلاسکم تمام شده...

بچه رو توی بغل من گذاشت و کیف مخصوص امیرسالار رو از صندلی عقب برداشت، فلاکس خالی را از اون خارج کرد و از ماشین پیاده شد.

جلوی گریه ام رو نمیتونستم بگیرم و با اون حال زار هر کاری میکردم بچه هم ساکت نمیشد، جیغهای اون کم کم به اوج میرسید...بعد از چند دقیقه رضا با یه فلاکس آب جوش که معلوم بود از مغازه ای گرفته به ماشین برگشت.

هنوز هق هق میکردم و در همون حال یه شیشه شیر برای امیرسالار آماده کردم، طفلک به محض اینکه شیشه رو به دهنش گذاشتم، ساکت شد و شروع کرد به خوردن!

رضا دستش روی فرمان و سرش رو به دستش تکیه داده بود و فقط به من و امیرسالار نگاه میکرد. من هنوز گریه می کردم به آرومی گفت: چه اتفاقی افتاده؟...

جوابش رو ندادم چون میدونستم اونقدر کله خرابه که به محض اینکه ماجرا رو بفهمه ازش هر عملی ممکنه سر بزنه! وقتی دید جوابی نمیدم و هنوز گریه می کنم، ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم.

امیرسالار بعد از اینکه شیرش رو کامل خورد دوباره به خواب رفت. من هنوز آروم آروم اشک میریختم و با صورت نرم و لطیف و کوچیکش بازی می کردم، گاهگاهی رضا به من نگاه میکرد اما حرفی نمی زد، متوجه بودم که عصبی شده ولی برام مهم نبود چرا که توهینی که به شخصیت من شده بود خیلی بد تر از حالت اون بود.

جلوی درب خونه توقف کرد. وقتی پیاده شدم گفت: ساک امیرسالار و کیفت رو من میارم. باد سردی می اومد، امیرسالار رو بیشتر به خودم چسبوندم و منتظر موندم رضا پیاده بشه و کیفم رو بیاره چرا که کلید در کیفم بود.

رضا وقتی پیاده شد ماشین رو قفل کرد و بدون اینکه حرفی بزنه کیف من رو باز کرد و خیلی سریع کلید رو بیرون کشیدو درب رو باز کرد وبه همراه من وارد ساختمان شد و با هم به طبقه ی بالا رفتیم. من هنوز کم و بیش گریه می کردم، از تنهایی و بی کسی خودم،از اینکه امیر تا کی میخواد من رو چشم به راه بگذاره؟... از اینکه اگه امیر الآن بود من دچار چنین وضعی نبودم...


  ادامه مطلب ...

ماجراهای سونیا (22)


ماجراهای سونیا (22)


The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt


کلوب رو استارت زدم. هشت تا از بچه ها رو هم دعوت کردم.


هنوز به حالت Focus نرفته. اگه نره، فکر کنم باید معجون ش رو بخرم.

معجون گرفتم. خورد. رفت حالت Focus. 

حالا باید دو ساعت بی وقفه بازی کامپیوتری انجام بده.

موفق شد. رفت مرحله ی بعدی.

این جا سه تا مأموریت دارم:

یک - Become an Adult - انجام شده. چی جوری؟ من که هنوز Yong Adult هستم. چه خوب.

دو - Reach Level 3 of the Tech Guru Career - اااا، باید شغل مربوط به کامپیوتر رو انتخاب کنم و به درجه ی سه ارتقاء پیدا کنم.

شاید با کد "Careers.promote TechGuru" استفاده کنم برای ارتقاء. اول باید شاغل بشم دوباره.

سه - Make a Video Game or an APP - یه برنامه یا بازی بنویسم. این خیلی طول میکشه.


اوووو، شغل رو انتخاب کردم. با توجه به مهارت هایی که تا حالا داشته، از همون اول، لول شغلش بالا شد.

الان لول سه رو رد کرده. ای ول. 

پس فقط مونده اون مأموریت نوشتن بازی یا برنامه، که زدم بازی بنویسه.


کلوب رو استارت زدم. بگذار یه چند نفر رو هم دعوت کنم.

این بازی یا برنامه نوشتن، خیلی خیلی طول می کشه. 


قیافه و لباس هاش خیلی تکراری شده. می خوام تغییرشون بدهم.


* خیلی وقت بود نیومده بودم بازی. یادم نیست چی به چیه.


سونیا رفته بود سرکار، برگشت خونه. ظرف غذای نکو خالی بود. پُرش کردم.

بعد لیلیث اومد. در همین حین، یکی از بچه ها زنگ زد، دعوت کرد بروند فستیوال.

من هم هفت نفر دیگه رو دعوت کردم که بروند فستیوال.

یه خورده با بقیه موند. حالا داره بر میگرده خونه.

الان روز تعطیل هست و بهتره بنشینه سر اون مأموریت نوشتن برنامه یا بازی.


هوراااا، بالاخره نوشتن بازی بعد از چند وقت تمام شد. مأموریت تمام شد.


رسید به مرحله بعد، دوتا مأموریت داره:

یک - Reach Level 5 of the Tech Guru Career - انجام شده از قبل.

دو - Have Spent 100 Hourse on the Computer - خب از این صد ساعت، تا اینجا 83 ساعت از قبل داشته.

فقط باید بیست ساعت دیگه پشت کامپیوتر باشه تا این مأموریت تمام بشه.

تا اینجا 87 ساعت شد.

کلوب رو استارت زدم و هشت تا از بچه ها رو دعوت کردم.

کامپیوتر اشغال هست، وگرنه شاید می رفتم سراغش.


کلوب رو تعطیل کردم و بقیه هم رفتن خونه.

بشینه پست سیستم. یه خورده ساعت بگذره. الان شد 90 ساعت.


اااااا

باز نکو از خونه فرار کرد. باید تماس بگیرم با مرکز مربوطه.


بالاخره 97 ساعت شد. سه ساعت دیگه مونده. الان رفته سرکار. 

برگرده، میگذارم پشت سیستم بنشینه و سه ساعت ش تمام بشه.


هوراااا، صد ساعت تمام شد. پایان مأموریت و پایان این Aspiration. بروم یکی دیگه انتخاب کنم.


یک Aspiration دیگه انتخاب کردم به اسم "Renaissance Sim"... 

مرحله ی اول دو تا مأموریت داره:

یک - Finish Reading 3 Books

دو - Achieve Level 3 Logic Skill - قبلا انجام شده.

باید سه تا کتاب بخونه.


دیگه خسته شدم. از بازی میام بیرون.



#The_Sims_4


به یاد مانده (21)

 

 

 

 

 

به یاد مانده (21)

 

قسمت شصت و ششم

مادر امیر چایی تازه دم برام آورد ولی هنوز حالم سر جا نبود؛ در و دیوار این خونه بوی امیر و خاطرات امیر رو داشت به خصوص وقتی سرکوچه متوجه شدم اسم کوچه به نام شهید امیرفتحی تغییر کرده،بیش از پیش غصه به دلم نشست. بالاخره مادر امیر گفت:افسانه جان...مادر کی انشالله بچه به دنیا میاد؟

اشکام رو پاک کردم و گفتم: با حساب من احتمالاً دو ماه دیگه...

مادر امیر با تعجب به من نگاهی کرد و گفت: اشتباه نمی کنی؟!

گفتم: نه...چطور مگه؟

به من نزدیک شد و دستش رو روی قسمت بالای شکمم گذاشت و گفت: به گمونم ماهت رو گم کردی...!

تعجب کردم و گفتم: نه!

چاییم رو جلوم گذاشت و گفت: ولی ظاهرت جور دیگه ای نشون میده...حتی راه رفتنتم مثل زنهای پا به ماهه...!

لبخندی زدم وگفتم: نه...شما اشتباه میکنی.

دیگه حرفی نزد و رفت به آشپزخونه و میوه آورد، میلی به میوه نداشتم ولی با اصرار مامان یه پرتقال خوردم. یک ساعت بعد رضا اومد، از بیرون جوجه کباب گرفته بود...با اینکه خیلی هوسش رو داشتم ولی نتونستم بیشتر از دو تیکه بخورم و هر قدر که رضا اصرار کرد بیشتر نتونستم بخورم. شب موقع خواب مامان، کنار تشک خودش رختخواب تمیزی هم برای من پهن کرد. اونقدر احساس خستگی میکردم که به محض اینکه دراز کشیدم به خواب رفتم.

صبح که بیدار شدم ساعت نزدیک نه بود درب اتاق بسته بود و مامان توی اتاق نبود، صدای آروم رادیو از هال به گوشم می رسید، فهمیدم مامان خونه اس چرا که عادت عجیبی به رادیو داشت و تا زمانیکه بیدار بود رادیو هم روشن بود. گاهگاهی صدای ظرف و قابلمه هم از آشپزخونه به گوش می رسید، متوجه شدم احتمالاً تدارک ناهار رو میبینه. از جام بلند شدم ولی وقتی سر پا ایستادم فهمیدم درد عجیبی در پهلوها و ستون فقراتم افتاده، حدس زدم باید به خاطر بد خوابیدن باشه.

از اتاق خواب بیرون رفتم، درب اتاق رضا باز بود...متوجه شدم در حال کشیدن نقشه ساختمونه، چون روی میز مخصوص نقشه کشیش مشغول بود ولی به محض اینکه من از اتاق خارج شدم اومد بیرون و سلام کرد. از رفتارش متوجه بودم که از بودن من چقدر خوشحاله و درست مثل یی بچه ی عاشق با رفتارش حرف دلش رو میزد، اما شرایط من طوری نبود که به این رفتارش بهایی بدم.

وقتی خواستم صورتم رو بشورم مادر امیرم از آشپزخونه خارج شد و وقتی بهش سلام و صبح بخیر گفتم بعد از اینکه جوابم رو داد گفت: افسانه مادر؟...حالت خوبه؟ ایستادم و گفتم: بله ... چطور مگه؟

رضا هم به من خیره شده بود، مامان گفت: هیچی...همینطوری پرسیدم.

وقتی وارد دستشویی شدم کمی خودم رو از روزهای پیش رنگ پریده تر حس کردم که دلیلش میتونست اعصابم باشه، با اینکه شب رو راحت خوابیده بودم ولی کلا بودن در این خونه شدیداً در من ایجاد دلتنگی کرده بود. از دستشویی که بیرون اومدم رضا سفره صبحانه رو انداخته بود و من تازه متوجه شدم که رضا هم هنوز صبحانه نخورده و منتظر مونده تا با من صبحانه بخوره.

توی سفره حسابی از هر چی که امکانش بود گذاشته بودن: کره، عسل، پنیر، خامه، شیر. حلوا شکری، و آب میوه و...نون تازه. خنده ام گرفت و گفتم: همه رو باید بخورم؟ مادر امیر گفت: اگه بخوری که خیلی خوبه...آخه تو شامم خوب نخوردی...خوب بالاخره باید صبحانه یه چیزی بخوری...

نشستم ولی به سختی...رضا سریع متوجه شد و پشتم بالشت نرمی گذاشت و اصرار کرد که برای نشستن پام رو دراز کنم. چون مجبور بودم اینطوری بشینم با عذرخواهی پام رو دراز کردم و لیوان شیر رو با قند شروع کردم به خوردن در همین موقع بچه توی شکم من با قدرت حرکتی کرد که از روی لباس کاملا مشخص شد. مامان که این صحنه رو دید، خنده ی بلندی کرد و گفت: بچه ام مثل باباش پر زوره...!

و من که در اثر تکون بچه شیر رو کمی ریخته بودم شروع کردم با دستمال کاغذی اونها رو پاک کردم. رضا متوجه موضوع نشده بود و با تعجب نگاهی پر از سوأل به من و مامان کرد، صورت من از خجالت سرخ شده بود. بالاخره طاقت نیاورد و گفت: موضوع چیه؟...از چی حرف می زنی؟...

مامان که هنوز لبخند روی لبش بود نگاهی با اخم ساختگی به رضا کرد و گفت: مگه فضولی...؟ بعضی چیزا هست که مربوط به آقایون نیست...


  ادامه مطلب ...

به یاد مانده (20)

 

 

 

 

به یاد مانده (20)

 

قسمت شصت و سوم

برگشت و با مشت کوبید به دیوار آشپزخونه و گفت: چی کار کنم بفهمی؟... من نمیخوام تو رو در این وضع ببینم...

از آشپزخونه بیرون رفتم و یکی از کتابهای تست رو از روی طاقچه برداشتم و به سختی روی زمین نشستم، پاهام رو دراز کزدم چون نمیتونستم اونها رو جمع نگه دارم.

اومد داخل اتاق و به کتابها نگاه کرد و گفت: با این وضع درسم میخونی؟ چرا با این چیزا میخوای خودت رو گول بزنی؟ مامان منتظرته... بیا برگرد خونه... بذار لااقل بچه ی امیر با آبرومندی دنیا بیاد... به خدا افسانه اگه راضی بشی با من ازدواج کنی تمام دنیا رو به پای تو و بچه ات میریزم...

کتاب رو بستم و پرت کردم کنار اتاق و گفتم: اه...خفه شو دیگه...خدایا چیکار کنم تا از دستت راحت بشم...

کنارم نشست. جرات نداشت نزدیک بشه این رو کاملاً حس میکردم. به آرومی گفت:افسانه...دست از لجاجت بردار...این بچه فردا به پدر احتیاج داره...خودت تنهایی نمیتونی از پس زندگی بربیای...همین الان که تو باید بهترین تغذیه رو داشتی یخچالت خالی خالیه...خوب چرا منطقی فکر نمی کنی...تو نیاز به مراقبت داری...یعنی ازدواج با من اینقدر از نظر تو زشت و کریه، که حاضری با این فلاکت زندگی کنی...سر کار بری...درس بخونی...گرسنگی بکشی اما از زندگی راحت در کنار من فرار می کنی؟

به سختی دستم رو به دیوار گرفتم و از جام بلند شدم، کلافه شده بودم و نمیدونستم چه طوری باید خلاص بشم. رفتم به آشپزخونه، پشت سرم می اومد، ادامه داد: به خدا امیر مرده...باور کن...نمی فهمم چرا نمیخوایی با من ازدواج کنی...ولی...خوب...شاید کس دیگه ای رو...

برگشتم و با تمام قدرتم کشیده ای محکم به صورتش زدم...قلبم به تپش شدیدی افتاده بود و از شدت عصبانیت سرخی صورتم رو خودم می فهمیدم در اثر کشیده ای که بهش زده بودم صورتش به سمت شونه اش برگشته بود فقط با دست جای کشیده رو نوازشی داد و بعد به من نگاه کرد...نگاهی طولانی...در نگاهش نه عصبانیت میدیدم و نه تنفر...هیچ چیز.

بعد آروم زیر لب گفت:به قرآن...به ارواح خاک امیر دوستت دارم.


  ادامه مطلب ...

شایعه: از کار افتادن گوشی های شیائومی در ایران

آیا گوشی شیائومی شما به‌تازگی غیرفعال شده است؟

گزارش‌های ضدونقیضی مبنی‌بر ازکارافتادن گوشی‌های شیائومی به‌علت تبعیت این شرکت از تحریم‌های ایالات متحده در برخی کشورها ازجمله ایران به‌گوش می‌رسد.

وب‌سایت xda-developers به‌تازگی در گزارشی مدعی شده است گوشی تعدادی از کاربران شیائومی در کوبا، ایران، سوریه، کره شمالی، سودان و کریمه در هفته‌های گذشته بدون اخطار قبلی قفل (غیرفعال) شده و پیغام زیر را به‌نمایش می‌گذارد:

Xiaomi policy does not permit sale or provision of the product to the territory in which you have attempted to activate it. Please contact the retailers directly for additional information.

سیاست شیائومی، اجازه‌ی فروش و ارائه‌ی محصول در منطقه‌ای که شما اقدام به فعال‌سازی کرده‌اید را نمی‌دهد. لطفا برای کسب اطلاعات بیشتر مستقیما با فروشندگان تماس بگیرید.

به‌نظر می‌رسد منبع اصلی xda-developers و سایر سایت‌هایی که احتمال قفل‌شدن گوشی‌های شیائومی در کشورهای موردبحث را مطرح کرده‌اند، پست کاربری کوبایی در ردیت است.

همچنین کاربری سوریه‌ای دو روز پیش پستی در فروم xda منتشر و ادعا کرده است چندین گوشی شیائومی در هفته‌ی جاری در کشورش قفل شده است. به‌گفته‌ی این کاربر، گوشی‌های مذکور شامل هر دو مدل «رام گلوبال» و «رام هندوستان» بوده‌اند.

باتوجه به ادعای کاربران، به‌نظر می‌رسد گوشی‌هایی که از رام‌های سفارشی‌شده (کاستوم رام) استفاده می‌کنند، با مشکل غیرفعال‌شدن مواجه نمی‌شوند؛ هرچند باتوجه به کم بودن تعداد گزارش‌های قفل‌شدن گوشی‌ها، شاید این نتیجه‌گیری چندان منطقی و معتبر نباشد.

«شرایط و ضوابط شیائومی» مدت‌ها است که به‌وضوح خریداران را از صادر کردن گوشی به کشورهایی مانند ایران منع می‌کند؛ هرچند در این قوانین منعی برای استفاده از دستگاه‌های ساخت این شرکت در کشورهای تحریم شده به‌چشم نمی‌خورد. در بند ۱۴.۲ این شرایط آمده:

۱۴.۲ قرارداد و تمام محصولات فروخته‌شده مشمول قوانین کنترل صادرات هستند. این قوانین شامل (و نه محدود‌ به) قوانین کنترل صادرات ایالات متحده و کشور شخص خریدار می‌شود. خریدار نباید هیچ محصولی را به کشور یا مناطقی که قوانین کنترل صادرات منع کرده، صادر کند. کشورها و مناطق ممنوعه شامل کوبا، ایران، سوریه، کره شمالی، سودان و منطقه‌ی کریمه می‌شوند.

زومیت برای روشن شدن موضوع با شرکت‌های واردکننده‌ی گوشی‌های شیائومی در ایران و انجمن واردکنندگان موبایل تماس گرفته است که متاسفانه تاکنون پاسخ مشخصی دریافت نکرده است.

منبع: زومجی


به یاد مانده (19)

 

 

 

به یاد مانده (19)

 

گفتم: نه... من همه ی کارهای خونه ام رو کردم...حتی یخچال و فریزمم خالی کردم و درب رو قفل کردم و بدون خداحافظی از خونه خارج شدم...

خاله گفت: کار بد کردی...لااقل خداحافظی میکردی...

گفتم: خاله... مادر امیر با زبون بی زبونی به من فهموند که اگه اونجا بمونم و با رضا ازدواج نکنم جایی برای موندن ندارم و هزار تا حرف دیگه... اینکه اهل محل برام حرف در میارن... چه میدونم صد تا چرند دیگه به هم بافت...

عمو مرتضی در حالیکه بلند شده بود و به سمت درب هال می رفت گفت: عمو جان خانم فتحی چرند نمیگفته... واقعیت جامعه ی ما همینه ولی خوب... چون تو نمیخواستی تن به خواسته ی اونها بدی کار عاقلانه ای کردی که بیرون اومدی...

بعد اضافه کرد: من بیرون توی ماشین منتظرتونم.

عمو مرتضی که رفت بیرون به خاله گفتم: من طلاها و پولم رو از اون خونه آوردم...!

خاله گفت: کو؟ کجا گذاشتی؟

گفتم: الان میارم...

یکسری که در ساکم بود و بقیه رو در بالا توی اتاق خوابم گذاشته بودم، رفتم به طبقه ی بالا و همه رو آوردم و داخل ساک جا دادم. بعد به همراه خاله از خونه خارج شدیم و به خونه ی اونها رفتم...

خونه ی اونها نسبتاً احساس آرامش بیشتری کردم و از اونجایی که هر دو پسر خاله زهره در شرکت نفت مهندس بودن و در جنوب با زن و فرزنداشون زندگی میکردن،خونه ی خاله زهره از سکوت و آرامش خاصی مملو بود و این وضعیت خیلی در شرایط من با روحیه ام سازگار بود.

شب موقع خواب خیلی راحت به خواب رفتم، صبح که بیدار شدم عمو مرتضی به بازار سر کارش رفته بود و خاله زهره داشت سبزی خوردن پاک می کرد. بعد از اینکه صبحانه خوردم به خاله در پاک کردن سبزی کمک کردم. خاله از مامان بیشتر خبر داشت تا خود من، چرا که پروانه با خاله بیشتر در تماس بود. اینطور که از تعریف های خاله شنیدم، وضع مامان اصلاً رضایت بخش نبود، و هر روز حالش بدتر از روز قبل می شد و تا اون موقع پروانه حسابی برای مداوای مامان در بیمارستان هزینه کرده بود.


  ادامه مطلب ...

به یاد مانده (18)

 

 

 

 

به یاد مانده (18)

 

 

قسمت پنجاه و هفتم

جیغی با تمام وجودم کشیدم و گفتم: نه...خدایا...نه...

و دیگه هیچ چیز نفهمیدم. وقتی چشم باز کردم صدای صوت قرآن رو می شنیدم درب اتاق باز شد و خاله زهره اومد داخل. خدایا پس بالاخره یه چهره ی آشنا دیدم، اومد به طرفم و من رو بغل کرد، زدم زیر گریه و گفتم: خاله به خدا امیر نمرده... امیر زنده اس...

خاله زهره در حالیکه من رو در بغل می فشرد و گریه میکرد گفت: الهی خاله قربونت بشه، صبور باش... صبور باش خاله...

ای وای خدایا خاله زهره هم حرف من رو باور نمیکنه! چرا همه فکر میکنن من دچار شوک و حمله عصبی شدم و پرت و پلا میگم؟!!!

خونه ی مادر امیر بی نهایت شلوغ شده بود و بیشتر خانمها برای دیدن من یا مادر امیر، گویا از هم سبقت میگرفتن... ولی چیزی که از همه بیشتر عصبیم کرده بود این بود که افرادی می اومدن و به جای تسلیت از کلمه ی تبریک استفاده میکردن!!!! امیر من که زنده بود ولی بر فرض هم اگه شهید شده بود، من معنای تبریک اونها رو نمی فهمیدم!... هر کسی که وارد می شد برای تسلای خاطر دل من حرفی میزد که بیشتر باعث عصبانیت من می شد و تمام این موارد سبب میشد که فشار شدیدی رو تحمل کنم، با توجه به اینکه چندین بار از دهان من شنیده شده بود که امیر نمرده، کم کم پچ پچ ها و شایعات رو در اطراف خودم حس می کردم که با دلسوزی به همدیگه میگفتن: طفلک دچار شوک شده، خدا کنه عقلش ناقص نشه... خوب حق داره خیلی جوونه... طفلکی رو بردن برای دیدن جنازه... خوب هر کی دیگه هم باشه به همین روز می افته... آخی بیچاره ببین چه از سر بدبختی به جمعیت نگاه میکنه... و...

اون شب رو به هر جون کندنی بود در اون جو و محیط خفقان آور به صبح رسوندم اما فردای اون روز وقتی جنازه ی مورد نظر رو به محل آوردن که همراه اون بسیاری از نظامیان و افسران و حتی خلبانها نیز حضور داشتن، حسابی حالم خراب شد... چرا که در میون تمام اون نظامیان جای امیر خالی بود، هر چی با چشم دنبالش میگشتم اون رو پیدا نمیکردم... هر لحظه که نظامی جدیدی وارد جمع میشد خیال می کردم امیر اومده ولی افسوس که در تمام موارد اشتباه می کردم...


  ادامه مطلب ...

به یاد مانده (17)


 

 

 

به یاد مانده (17)

 

 

اواسط بهمن بود برفم اومد و سرما چند برابر شد از درد کتفم تقریباً کم غذا هم شده بودم وکمی ضعیف... این رو خودم کاملا حس کرده بودم چرا که بعضی از لباسام کمی برام گشاد شده بود. شب بعد از اینکه شام مختصری خوردم دو تا پتو روی رو تختی پهن کردم و رفتم زیر رو تختی و با هزار زحمت به خواب رفتم اما دوباره کابوس دیدم، دوباره همون صحنه ها تکرار میشد... من فرار میکردم و امیر با سرعت به من میرسید و بازم کتک...

قسمت پنجاه و چهارم

به آشپزخونه برگشتم و براش چایی ریختم و به اتاق خواب بردم. حالا دوست داشتم حتی کتکم بزنه ولی با من حرف بزنه هر کاری حاضر بودم بکنم تا فقط با من حرف بزنه، من به امیر احتیاج داشتم. ولی اون اصلاً به من نگاه نمیکرد بعد که چایی رو خورد سینی رو از اتاق بیرون آوردم، متوجه شدم میخواد بخوابه. به هال رفتم و تلویزیون رو با صدای خیلی کم روشن کردم و به رادیاتور تکیه دادم، گرمای رادیاتور کمی از درد کتفم کم میکرد.

ساعت چهار رفتم حمام، حالا که شوفاژ درست شده بود هوای حمام گرم بود و با خیال راحت دوش گرفتم... وقتی بیرون اومدم امیر خونه نبود از بیرون که برگشت متوجه شدم مقداری میوه خریده، چیزی که مدتها بود نخورده بودم اما جالب این بود که اصلاً از یادم رفته بود و حتی حالا که جلوی چشمم بود تمایلی به خوردن نداشتم... کلاً نسبت به همه چیز بی میل و اشتها بودم. کمی میوه شستم و براش بردم توی هال... برای اولین بار سرش رو بلند کرد و نگام کرد... گفتم: چیز دیگه ای میخوایی؟


  ادامه مطلب ...

به یاد مانده (16)

 

 

 

 

 

به یاد مانده (16)

 

قسمت پنجاهم

احساس تنفر میکردم... حالم داشت از این سیاست مزورانه به هم میخورد... پسر کوچیکش رضا با بی غیرتی تمام چشم به ناموس برادرش داره و اون وقت اون چه مکری به کار میبرد و تمام تقصیر ها رو چه خوب متوجه من میکرد.

از جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم: من چیز دیگه ای فکر میکردم...

او هم بلند شد و در حالیکه سعی داشت به من نگاه نکند و گفت: چی فکر میکردی؟ هر چی باشه من یه مادرم... دلم نمیخواد به هیچکدوم ازبچه هام خالی بیفته در ثانی تو دیشب متوجه این موضوع شدی... در حالیکه من یه ساله متوجه شدم که رضا به تو نظر دیگه ای داره...

گریه میکردم و با همون هق هق گفتم: خواهش میکنم... بسه دیگه...

از هال بیرون اومدم و به سمت پله ها رفتم، پشت سر من درب هال رو باز کرد و گفت: یادت نره چی گفتم... نذار امیر موضوع رو بفهمه چون خون راه می افته... خودت رو جای من بذار... اصلاً بهتره یه مدتی بری خونه ی مادرت تا من ببینم چه خاکی به سرم بریزم...


  ادامه مطلب ...

قاطی کردم باز



قاطی کردم باز


خب طی یک عملیات انتحاری، قراره به زودی اکانت گوگل رو حذف کنم.

همون اکانت اصلی م که دارم استفاده می کنم.

که ایمیل اصلی م باهاشه.

و همین اکانت خوشگلی که از بخش بلاگر حذفم کردن.

به جونِ خودم اگه شونصدتا سایت و ... عضو نبودم، همون لحظه یی که همچین فکری به ذهنم رسید، حذف می کردم.

ولی اول باید یه فکری واسه اون عضویت ها بکنم.

کار خیلی خیلی وقت گیری هست. 

حیف که مجبورم. وگرنه بی خیال میشدم.

و همین طور باید فکری به حال گروه های گوگل! 

داشتم فکر می کردم اکانت گوگل نسازم، یه دونه AOL دارم، از اون استفاده کنم.

ولی خب، مشکل گروه های گوگل هست اون وقت.

نمی دونم چی جوری با ایمیل غیر گوگلی، باید  عضو گروه های گوگل شد.


سیستم بیچاره


سیستم بیچاره

امشب که اومدم سیستم، یه هویی شروع کرد به قارقار کردن... 
خیلی عجیب بود.
این صدا تا حالا سابقه نداشت.
خاموش کردم.
همه ی کابل ها رو جدا کردم.
کیس رو آوردم بیرون و نگاه کردم.
ولی هیچی غیر عادی ندیدم.
کابل برقی که به فن کیس بود جدا کردم (با بدبختی، خیلی سفت بود)
دیدم یکی از پین هاش هم مشکل داره. جدای خراب شدن خود فن.
دوباره کابل ها رو وصل کردم و کیس رو گذاشتم سرجاش.
روشن کردم.
دیگه قارقار نمی کنه... ولی... ولی... ولی...
یکی از LEDهای داخل کیس که نور آبی داره، دیگه نور نداره.
تاریک ظلمات شده! 
شاید یکی دیگه از دلایل ناراحتی من، همین سیستم بوده باشه.
هر وقت یه مشکلی پیش میاد، یادم میافته چرا میخواستم سیستم رو ارتقاء بدهم.
هفته ی قبل هم در مورد ویندوز 11 خوندم، مشخصات سخت افزاری که گفته بود، یعنی روی سیستم من نصب نمیشه.


هی روزگار


هی روزگار


در حال حاضر، بسی بسیار غمگین هستم.

دلیل؟ راستش دلیل خاصی هم ندارم.

همین طوری.


خیلی وقته سیمز بازی نکردم. 

* با توجه به این که دیگه پست های "ماجراهای سونیا" نگذاشتم، باید متوجه میشدین.


ولی در عوض انیمه های بروتو و وان.پیس رو تا جایی که دانلود کرده بودم، دیدم. 

مانگا هم میشه گفت می خونم.

ادیت کردن هم، خب راستش، سعی کردم حداقل روزی شش صفحه رو ادیت کنم.


این هفته تا اینجای کار، زمان خیلی کمی تونستم بیام پشت سیستم.

مثلاً شنبه یی که گذشت، ساعت 19 گذشته بود که تونستم بیام سیستم.

یا یکشنبه ساعت 20 گذشته بود. و دوشنبه هم ساعت 19.

و چون در طول روز از نظر روانی و جسمی خسته هستم... اون زمانی هم که میام سیستم، جون ندارم کاری بکنم.

حوصله هم نمی کشه. خیلی وقت ها هم وسط ش یه نیم ساعتی کف اتاق ولو میشم.

به نظر میاد کلا اوضاع درست درمونی ندارم.


آهان، اون پست مربوط به موارد غیر عادی سمت راست سرم بود، بعد از 24 ساعت خودش خوب شد.

هیچ کاری نکردم. به کسی هم نگفتم. (البته توی وبلاگ جار زده بودم :D)