ماجراهای سونیا (21)
دقیقا نمیدونم کدوم وسیله ها رو گذاشتم که اون مأموریت تمام شد.
الان رفت مرحله ی سوم.
دو تا مأموریت داره:
یک - Have a Home Worth 200000$ - از قبل انجام شده
دو - Own 30 Windows
شوخی می کنی؟ برای خونه م 30 تا پنجره بگذارم؟ الان 14 تا داره.
ایششش.
عجب Aspiration اعصاب خورد کنی هست هاااا.
خب برای این قسمت، یه دیوار طولانی در حیاط کشیدم. روی اون 20 تا پنجره گذاشتم.
مرحله ی آخر رسیدم که دو تا مأموریت داره:
یک - Have a Home Worth 350000$
دو - Purchase 20 Columns
اولی که با یه کد "Motherlode" حله. تا جایی که پول به اون مقدار برسه، باید کد بزنم.
اوه، نه، منظورش پول نبود! باید ارزش خونه رو به اون مقدار برسونم.
یعنی بروم لوازم گرون قیمت بگذارم توی خونه؟ بروم امتحان کنم.
هاااا؟ این هم تابلو گران قیمت گذاشتم، جواب نداد. پس چی کار کنم؟
بگذار توضیحات ش رو هم یه نگاه بندازم:
"Purchase a Home and Objects Worth at Least 350000$. Keep in Mind that Property Value Counts towards this as well!"
هااااا؟ دقیقا چه کاری باید انجام بدهم؟
هی روزگار. تف به این بی سوادی.
بروم دوباره امتحان کنم.
خب خب خب.
یه دیوار کشیدم، هشت تا تلویزیون دیواری بسیار بزرگ و گران گذاشتم. این هم تمام شد. آخیش.
ولی دومی چی چی گفته؟ ستون بگذارم برای خونه؟
بروم توی حیاط چند تا ستون بگذارم ببینم منظورش همین هست!
آره. فقط باید بیست تا ستون میگذاشتم. این انجام شد.
اوووفففف، این Aspiration تمام شد. چقدر اذیت کرد ها.
اصلا نگذاشت بازی کنم. همه ش درگیر این بودم که چی جوری رد کنم این رو.
یک Aspiration دیگه به اسم Computer Whiz انتخاب کردم.
یادمه این خوب و راحت بود. مرحله یی نداشت که گیر کنم و فسفر بسوزونم که چی می خواد.
مرحله ی اول دو تا مأموریت داره:
یک - Practice Programming for 5 Total Hours
دو - Play Video Games for 5 Total Hours - از قبل انجام شده بوده.
الان گذاشتم که پنج ساعت برنامه نویسی کار کنه.
یکی از دخترهاش تماس گرفت که بروند بیرون.
من هم 7 تای دیگه از بچه ها رو دعوت کردم که بروند. :D
آخیش... یادم نبود دیگه بچه ها خون آشام نیستن. دیگه زیر نور خورشید نمی سوزن و نمی میرن.
در عوض سن شون بالا میره و پیر میشن و بعد می میرن.
البته در حال عادی. یه وقت دیدی غرق شدن، رعد و برق بهشون خورد و مُردن و ...
یه فستیوالی بود. یه خورده موندن، حرف زدن، غذا خوردن.
فستیوال تمام شد. هر کسی برگشت خونه ی خودش.
کلوب رو استارت زدم و هشت تا از بچه های کوچیک رو هم دعوت کردم.
نکو دوباره از خونه رفت. زنگ زدم که پیداش کنن.
خب پنج ساعت تمرین برنامه نویسی تمام شد.
رفت مرحله ی بعد. سه تا مأموریت داره:
یک - Maintain Focus for 2 Straight Hours of Video Gaming
دو - Achieve Level 3 Programming Skill - از قبل انجام شده.
سه - Own 3000$ Worth of Electronics - از قبل انجام شده.
خب خب خب، باید مأموریت اول رو انجام بدم. ولی اول باید رو حالت Focus بره که دردسر هست.
باید شطرنج بازی کنه. بروم ببینم چی میشه.
اوه اوه اوه. هوا طوفای هست، رعد و برق شدید و بارون و ...
کلوب رو استارت زدم و هشت نفر رو هم دعوت کردم.
اااا، نکو برگشت! طبق معمول کثیف و داغون.
خب دیگه خسته شدم.
از بازی میام بیرون.
#The_Sims_4
درد و مرض
ایششش، حالا که دیگه می تونم پای راستم رو درست بگذارم زمین.
درست راه بروم. لنگ نزنم، اون وقت، ساق ِ پای راست گرفته و درد می کنه.

زانوی پای چپ هم درد می کنه.

ران سمت راست هم وقتی میشینم یا دراز می کشم، درد می گیره.

هیچ معلومه چه مرگم شده؟ همه ش دردهای اعصاب خورد کن دارم!

به یاد مانده (5)
درب هال که بسته شد به پذیرایی برگشتم، بشقاب ها رو جمع کردم و به آشپزخونه بردم در جعبه شیرینی رو گذاشتم و اونرو هم به آشپزخانه بردم و گذاشتم روی میز. مامان و بابا بعد از یک خداحافظی طولانی بالاخره اومدن داخل خونه.
مامان حسابی اخمهاش توو هم بود و اصلاً حرف نمی زد یک راست به طرف آشپزخونه رفت و قابلمه هایی رو که از غذای ظهر مونده و در یخچال بود رو خارج کرد و سر گاز گذاشت تا گرم بکنه. بابا هم رفت سر تلویزیون و اون رو روشن کرد چند دقیقه ای از اخبار گذشته بود ولی نشست روی راحتی توی هال و مشغول دیدن اخبار شد دوباره به پذیرایی رفتم تا ظرف میوه رو به آشپزخونه ببرم که تازه چشمم به گلی که آورده بودن افتاد.
وای خدای من چه گلی بود درست به اندازه ی یک مبل بود برای همین اون رو روی زمین کنار یکی از مبلها گذاشته بودن پر بود از گلهای سرخ و مریم چقدر قشنگ درستش کرده بودن در پایین ترین قسمت نزدیک به خود سبد پر بود از گلهای عروس اونقدر زیبا اونها رو کنار هم گذاشته بودن که آدم از دیدنش لذت می برد.در حالیکه هنوز نگاهم روی گلهای سرخ و مریم بود به طرف ظرف میوه رفتم و اونرو برداشتم و به آشپزخونه اومدم...حالا مامان داشت سالاد درست می کرد ولی لام تا کام حرف نزد.
به آرومی گفتم: کمک کنم؟
سرش رو بالا گرفت و گفت: دستت درد نکنه، فقط ظرف های میوه رو بشوری کار دیگه ای نیست. بعد می خوایم شام بخوریم.
پیش دستی های میوه رو شستم و بعد اونها رو خشک کردم و دوباره سر جاشون در کابینت قرار دادم در این بین گاه گاهی به بابا که توی هال نشسته بود نگاهی می کردم؛ مطمئن بودم که اخبار گوش نمی کنه؛ نمی دونم چی بین اونها رد و بدل شده بود ولی هرچی بود که بابا رو به فکر واداشته بود و مامان رو حسابی دمق کرده بود.
من که جرات حرف زدن نداشتم، نمیدونم چرا ولی شدیداً احساس تقصیر و گناه می کردم، فکر می کردم باعث تمام نگرانی ها و عصبی شدن ها من هستم.
مامان میز شام رو آماده کرد سه تایی سر میز نشستیم و شام رو در سکوتی وحشتناک خوردیم، حسابی بغض گلوم رو فشار می داد. چرا مامان و بابا اینطوری شدن، من که گفته بودم نمی خوام ازدواج کنم، حالا که طوری نشده اگه واقعاً اونها چیزی رو فهمیدن خوب به سادگی میتونن از ادامه اون خودداری کنن. بعد از شام مامان رفت توی هال و روی مبل نشست و شروع به بافتنی کرد بابا هم روزنامه رو دست گرفت و مشغول مطالعه شد میز شام رو تمیز کردم و ظرفها رو شستم بعد از اینکه دستکش و پیش بندم رو سر جاش گذاشتم از آشپزخانه بیرون رفتم به ساعت دیواری توی هال نگاه کردم بیست دقیقه به دوازده شب رو نشون می داد و من حتی یک صفحه از درس ها ی فردا رو نخوانده بودم و اصلاً یادم نمی اومد که فردا چه درسهایی دارم؛ حسابی خسته بودم و دلم می خواست زودتر از این جو ناراحت کننده که در خونه حکمفرما شده به اتاق خودم پناه ببرم تا لااقل توی تنهایی فکر کنم و بفهمم که چه اشتباهی کردم؟!!!
ماجراهای سونیا (20)
کلوب رو استارت زدم. موفق شدم اون مرحله رو تمام کنم.
این یکی مرحله دو تا مأموریت داره.
یک - Be Good Friends with 5 Offspring
دو - Became a Master Vampire - قبلا به این مرحله رسیدم.
همممم، دقیقا باید چی کار کنه؟ منظورش این که با 5 تا خون آشام دوست بشه؟
بگذار ببینم چی جوریاس.
بله. بله. با کد "modifyrelationship Name1 Name2 100 LTR_Friendship_Main" سه نفر به دوستان اضافه کردم.
درسته با بچه های خودش آشنا است. ولی باهاشون دوست نیست.
الان با کد با چند نفرشون دوست شد.
مرحله ی آخر این Aspiration بود.
بروم سراغ انتخاب یکی دیگه.
یکی به اسم Fabulously Wealty انتخاب کردم.
+ مرحله ی اول و دوم از قبل تمام شده بود.
+ مرحله ی سوم، گفته که 35000 پول داشته باش. من الان 24982 تا پول دارم.
یه کد Motherlode بزنم، حله. این هم تمام شد.
+ مرحله ی چهارم هم از قبل تمام شده بود.
ای ول به این زودی این Aspiration تمام شد.
الان یکی به اسم Mansion Baron انتخاب کردم.
مرحله ی اول، دوتا مأموریت داره:
یک - Have a Home Worth 50000$ - انجام شده از قبل.
دو - own 15 Pieces of Art
ایشششش، باید بروم بخش لوازم خانگی، 15 عدد تابلو یا مجسمه بگیرم، بگذارم توی خونه.
انجام شد.
مرحله ی دوم دو تا مأموریت داره:
یک - Have a Home Worth 100000$ - از قبل انجام شده.
دو - Purchase 5000$ Worth of Landscaping - باید این همه پول خرج کنه واسه خرید یه سری وسیله ی دیگه.
نمی دونم چی میخواد. مخم تعطیل شده.
توی راهنمایی ش نوشته:
"Landscaping can be purchased from build Mode under the Outdoors Sort."
همممم، خب دقیقا چی باید بگذارم؟ هر چی امتحان می کنم، نمیشه.
نه، واقعاً نمی دونم چی باید بگذارم. خسته شدم.
بهتره بروم سراغ بچه ها، با اونا بازی کنم.
بعضی هاشون رو با استفاده از کد "traits.remove_trait trait_OccultVampire" و "traits.remove_trait trait_Occult_WitchOccult"، به آدم عادی تبدیل کنم. عملا همه شون خون آشام بودن، عمرشون تمام نمیشه. بهتره آدم عادی باشن. حتی جادوگر هم نباشن.
این طوری خیلی بهتره.
از هشت نفر اول، فقط یکی رو خون آشام نگه داشتم. بقیه رو آدم عادی کردم.
از هشت نفر دوم، فقط یکی رو جادگر نگه داشتم، بقیه رو آدم عادی کردم.
از شش نفر سوم، همه شون رو آدم عادی کردم.
یه کم با هر سه تا خانواده بازی کردم.
دیگه خسته شدم.
از بازی خارج می شم.
#The_Sims_4

به یاد مانده (4)
مامان همین که از پله پیایین میرفت گفت: اون وقت میگم به عقلت شک کردم میگی چرا؟!!
به دنبال مامان از پله ها پایین رفتم .با همدیگه وارد آشپزخانه شدیم مامان به غذای روی چراغ گاز سری زد و منم خودم رو مشغول چیدن میز شام کردم بابا هنوز در هال نشسته بود و روزنامه مطالعه میکرد.روزنامه رو روی میز وسط هال گذاشت و اومد به آشپزخانه؛ به من اصلا نگاه نمیکرد و دائم خوش رو مشغول نشون میداد یا با قاشق و چنگال بازی میکرد و یا خودش رو در حال غذا خوردن نشون میداد! اما مطمئن بودم تموم این حرکات تصنعیه و بابا بیشتر از اون چیزی که من فکرش رو میکردم ذهنش مشغول قضیه منه مامان سکوت شام رو شکست و گفت: شفیعی، افسانه فردا میخواد بره مدرسه! میگه حالش خوبه و مشکلی نداره و میتونه به مدرسه بره!
بابا تازه سرش رو بلند کرد و نگاهی به من کرد و گفت: منم اثری از اون بیماری شب گذشته نمی بینم؛ بچه که نیست اگه فکر میکنه خوبه، خوب بذار بره.
مامان با تعجب گفت: ولی شفیعی! افسانه آنژین و آنفالانزا داره دکتر سه روز استراحت براش نوشته حالا ممکنه ظاهرا خوب نشون بده اما هنوز واقعا خوب نشده!
بابا دوباره حرف خودش رو تکرار کرد: اون دیگه بزرگ شده، اگه خودش احساس میکنه حالش خوبه بذار هر طوری که راحته تصمیم بگیره.
توضیحات من درباره ی انیمه ی Kuma Miko: Girl Meets Bear
بحث اینجاس، درسته ماچی خیلی دوست داره یه دختر شهری بشه. ولی اصلاً امکانش نیست.
این بچه بینهایت، بینهایت خجالتی، توهمی، تنبل است.
ذرهای توانایی کار کردن با لوازم برقی و اینا رو نداره.
حتی نمیتونه از اجاق گاز استفاده بکنه، چون دکمه زیاد داره، سرش گیج میره.
برای همین هیزم میشکنه و غذا درست میکنه.
یا مثلا، حتی نمیتونه کنترل تلویزیون دستش بگیره!
اون وقت میخواد بره شهر؟! تنهایی بره دبیرستان؟!
ماچی یه خورده منطقی باش!
یه بار با یوشینو رفته بود نزدیک ترین مرکز خرید که یه کتاب فروشی ببینه.
دختره چی کار میکنه. میترسه، فرار میکنه.
چرا؟ چون دکور کتاب فروشی کلی ماسک ترسناک و اینا هم داشته...
دختره میگه اینجا شیاطین هستن ...
درسته یه روستا، در دل کوه هستن که موبایل آنتن نمیده.
ولی اینترنت دارن!
هر چی بخوان سفارش میدن.
ولی این جور کارها از عهدهی ماچی خارج است.
همه کارها رو ناتسو و یوشینو انجام میدن.
یه قسمت بود، ناتسو داشت تلاش میکرد ماچی رو مجبور کنه از پلوپز استفاده بکنن.
ماچی اینقده قاطی کرد که دستگاه سوخت!
حتی نمیفهمه دکمه روشن-خاموش کدوم است.
به خاطر این که دکمهها زیاد است، سر گیجه میگیره، می ترسه ...
این دختره ماچی خیلی روو اعصاب است.
در کل انیمه ی جالبی بود.
* پست آرشیوی
به یاد مانده (3)
قسمت ششم
آنقدر بی حس و خواب آلود شده بودم که به محض تماس سرم روی بالشت به خواب رفتم.فردا صبح که بیدار شدم تقریباً 9 بود بارون بند آمده بود و آسمون کم کم آفتابی میشه اما آفتابی بی حس و حال که فقط دل رو خوش / ساعت نزدیک 30 میکرد و نوید تمام شدن روزهای بارونی رو میداد.
هنوز در گلوم احساس درد شدیدی داشتم و استخوانهایم هنوز درد میکرد،چرخی روی تخت زدم اثری از مامان تو اتاق نبود ولی مطمئن بودم دیشب رو تو اتاق من خوابیده چون عطرش را حس می کردم اما اینکه رخت خوابش در اتاق نبود دلیلش نظم همیشگی اون بود به محض بیدار شدن قبل از هر کاری رخت خوابش رو مرتب می کرد و دلیل اینکه الان اثری از او در اتاق نبود هم همین موضوع بود.
ماجراهای سونیا (18)
به جای این که الان با سونیا بازی کنم، رفتم یکی از خانه ها که هر هشت نفرشون، بچه های سونیا هستن.
بگذار یه خورده با این هشت نفر بازی کنم.
نه این که چند روز پیشا، بچه ها رو جابجا کردم. الان دیدم چهار نفرشون تبلت و کامپیوتر و ... ندارن.
باید یه خورده وسیله براشون بگذارم.
بعد بازی کنم.
یه خورده اینجا بازی کردم. یه عالمه وسیله براشون گذاشتم.
حالا دارم می روم سراغ 8 تای بعدی. اینا رو هم یه چک کنم. وسیله بگذارم. (اگه لازم بود.)
یه خورده بازی کنم باهاشون.
داشتم با اینا بازی میکردم، تماس گرفتن گفتن که Wolfgang Munch، بابای چند تا (13 تا :D) از بچه های سونیا، مُرده.
خب پیر شده بود.
برگشتم با سونیا بازی کنم.
الان گذاشتم جلوی آینه تا مهارت Charisma ببره بالا.
الان لول 9 هست، فقط یه لول دیگه به نهایت می رسه و آخرین مأموریت این Aspiration تمام میشه.
می تونم یکی دیگه انتخاب کنم.
با توجه که دیگه سرکار نمیره، دستم بازتر هستش.
همممم، یه هویی هوس کردم خونه ش رو خراب کنم. یکی دیگه بسازم.
نههههه، نباید این کار رو بکنم. به نظرم همین چند روز قبل خونه رو ساختم.
الان دایی بچه ها تماس گرفت و دعوت کرد برن بیرون. من هم قبول کردم.
می بینم که هر کسی باهاش اومده، از بچه های سونیا هستن :D
از سه تا پارتنر سونیا، فقط Lilith زنده مونده (چون خون آشام هست).
یعنی دنبال افراد دیگه هم باشم؟ نه؟ همممم. اگه یه وقت یه کاراکتر جالب ببینم، می روم توی کارش.
واقعاً دلم میخواد خونه رو تغییر بدهم. ولی باید یه خورده بازی کنم. بعدا...
یوهاهاهاها
بالاخره مهارت Charisma به لول ده رسید و Aspiration تمام شد. بروم یکی دیگه انتخاب کنم.
خب یکی به اسم Vampire Family انتخاب کردم.
مرحله ی اول و دوم، قبلا انجام شده.
* بعضی وقت ها، مرحله ها مشترک هستن، مثلا فلان مهارت به فلان لول برسه و ...
* بعضی وقت ها هم فلان مهارت رو به لول فلان رسونده بودم.
الان مرحله ی سوم دو تا مأموریت باید انجام بدهم.
یک - Train 3 offspring
دو - Convert 5 Sims into full grown vampires
اولی رو مطمئن نیستم. ولی باید بچه های خون آشام خودم رو بیارم خونه، تست کنم.
آهان، باید خون آشام های لول پایین رو تمرین بدهم و بهشون چیزی یاد بدهم.
دومی هم باید 5 نفر آدم عادی رو خون آشام کنم.
همممم. اینم سخته ها.
فعلا چهار تا از بچه های خودش که خون آشام نبودن، تبدیل کردم.
فقط یه نفر دیگه مونده.
ولی تمرین دادن ... اااا، از همین ها که تازه تبدیل کردم، می تونم استفاده کنم.
آره. آره.
بعدا که این Aspiration تمام شد، می روم با بچه ها بازی کنم و با کد، همه رو انسان کنم.
که پیر بشن، بزرگ بشن، در نهایت بمیرن. البته شاید هم نه. نمیدونم.
بعدا تصمیم میگیرم.
خب Lilith رو دعوت کردم خونه و زدم Try Baby. خیلی وقت این کار رو نکرده بودم.
زدم سه قلو و هفته ی آخر. :D
چند تا از بچه ها بالاخره به خون آشام تبدیل شدن.
از مأموریت این مرحله، فقط مونده یه نفر رو آموزش بدهم. بعدش میره مرحله ی بعدی.
یه فستیوالی شروع شد. هفت تا از بچه ها رو دعوت کردم که بریم.
شاید در این فستیوال بشه مأموریت آخر رو انجام داد.
نه، فایده نداشت.
داره بر میگرده خونه.
کلوب رو استارت بزنم، بچه ها رو هم دعوت کنم. شاید موفق بشم.
موفق نشدم. روی یکی امتحان کردم، قبول نکرد. گزینه غیر فعال شد.
باید یه مدت زمانی بگذره تا دوباره فعال بشه.
خسته شدم.
از بازی میام بیرون.
#The_Sims_4
به یاد مانده (2)
سرجام خشکم زد، اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که متوجه کار من شده باشه از اونجایی که سفیدی پوستم کاملاً مثل مامان بود مثل اونهم هر وقت خجالت می کشیدم شدت سرخی گونه هام رو هم خودم می فهمیدم؛ سرم رو پایین انداختم و خانم عزیزی در حالیکه آروم ورقه رو از دستم می کشید گفت: برو بیرون.
درحالیکه از کلاس خارج می شدم برگشتم مهناز رو دیدم که بی خیال نشسته و از پنجره بیرون رو نگاه می کنه از عصبانیت 8 دقیقه بعد یکی یکی بچه ها اومدن از کلاس بیرون ولی، دندونهام رو به هم فشار می دادم از کلاس بیرون رفتم . تقریباً 7 چون بارون شدید شده بود همه بی صدا و آروم با هم حرف می زدن و توی سالن موندن . هرچی انتظار کشیدم مهناز بیرون نیومد تا اینکه زنگ تفریح زده شد و خانم عزیزی ورقه هارو گرفت و از کلاس خارج شد با عجله به سر جام برگشتم؛ کنار مهناز نشستم دیدم چشماش برق خاصی داره و خنده ی معنی داری روی لباش نشسته.
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: مرده شورت رو ببرن!
یک دفعه پرید من رو بغل کرد و حسابی ماچ بارونم کرد بچه های کلاس که زیاد این حرکت های مهناز رو دیده بودن زدن زیره خنده و گفتن شفیعی خدا به دادت برسه مهناز امروز دوباره دیوونه شده!
با فشار زیاد به عقب هولش دادم و گفتم: میگی چه مرگته یا برم دنبال کار خودم؟!
در حالیکه می خندید گفت: اول مرسی به خاطر اینکه زحمت ورقه ی من رو قبول کردی! دوم اینکه. ... نگذاشتم حرفش تموم بشه با کتاب زیست محکم زدم تو سرش و اون در حالیکه می خندید و با دودست سرش رو از ضربات پی در پی کتاب حفظ می کرد گفت: صبر کن بقیه اش رو بگم.
گفتم: د بمیر زودتر بگو ببینم چه مرگته!!

به یاد مانده (1)
قسمت اول
به نام یگانه آفریننده ی هستی بخش
این حکایتی است نه چندان شیرین از زندگی دختری که با عشق زندگی کرد و لحظاتش دستخوش حوادثی گشت که در این دیار کهن بسیاری از دختران و زنان شیردل در دو دهه ی اخیر گرفتار آن گشتند.
سکوت کردند و تنها خداوند وضع حال دل ایشان را دید و گریست!
زنانی که در سخت ترین لحظات زندگی به غیر از خدای خویش هیچ یاوری نداشته اند و تنها صدای قلب تپنده ی آنها را ایزد یکتا شنید!
این داستان با تمام فراز و نشیب هایش و تمام کاستی ها و کمبودهایش تقدیم می شود به تمام شیر زنان و نیکو خصلتان این دیار که در هیچ کجا یادی از آنها و غم دل آنها نشد.
آنان ماندند و گریستند و خدای خویش را فریاد کردند باشد این وقایع مرهمی نه چندان مفید باشد بر دل سوخته و تنهای ایشان....
هرگونه تشابه اسمی کاملاً تصادفی می باشد.
صدای رعد و برق وحشتناکی من را از حال خودم خارج کرد ساعتها بود که در اتاقم نشسته بودم و مشغول خواندن درس زست شناسی بودم.
«پشت این در»
صحن ِ دکان غرق در خون بود و دکاندار، پی در پی
از در ِ تنگ قفس
چنگ ِ خون آلودهی خود را درون میبرد
پنجه بر جان یکی زان جمع میافکند و،
او را با هم فریاد جانسوزش برون میبرد
مرغکان را یک به یک میکشت و
در سطلی پر از خون سرنگون میکرد.
صحن دکان را سراسر غرق خون میکرد.
*
بسته بالان قفس
بیخیال،
بر سر یک «دانه» با هم جنگ و غوغا داشتند!
تا برون آرند چشم یکدگر را
بر سر هم خیز بر میداشتند!
*
گفتم: ای بیچاره انسان!
حال اینان حال توست!
چنگ بیداد اجل، در پشت در،
دنبال ِ توست!
ـ فریدون مشیری ـ
#شعر #فریدون_مشیری

















« نگاهی در سکوت! »
خداوندا! به دلهای شکسته -
به محرومان در غربت نشسته -
به آن عشقی که از نام تو خیزد -
بدان خونی که در راه تو ریزد -
به مسکینان از هستی رمیده –
به غمگینان خواب از سر پریده -
به مردانی که در سختی خموشند -
برای زندگی جان میفروشند -
همه کاشانهشان خالی از قوت است
سخنهاشان نگاهی در سکوت است -
به طفلانی که نانآور ندارند -
سر حسرت به بالین میگذارند -
به آن "درمانده زن" کز فقر جانکاه -
نهد فرزند خود را بر سر راه -
به آن کودک که ناکام است کامش -
ز پا میافکند بوی طعامش -
به آن جمعی که از سرما به جانند
ز "آه" جمع ، "گرما" میستانند -
به آن بیکس که با جان در نبرد است
غذایش اشک گرم و آه سرد است -
به آن بیمادر از ضعف خفته -
سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر که نادیدی گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش -
به آن چشمی که از غم گریه خیزد است
به بیماری که با جان در ستیز است -
به دامانی که از هر عیب پاک است
به هر کس از گناهان شرمناک است -
دلم را از گناهان ایمنی بخش
به نور معرفتها روشنی بخش .
ـ مهدی سهیلی ـ
#شعر #مهدی_سهیلی
* پست از آرشیو
توضیحات من درباره ی انیمه ی Watashi ga Motete Dousunda
ها ها ها
دارم قسمت اول نگاه میکنم و ریسه میروم از خنده!
همین حالا هم نمیتونم جلوی خندهم رو بگیرم که میخواهم تایپ کنم.
این دختره کائه، یه تپه گوشت خالص است! اصلا یه وضعی!
یه اوتاکو درجه یک و یک فوجوشی گرامی :D
بله، بله. یه فوجوشی :D و مثل بقیه فوجوشیها میخواد هر جفت جیگری رو شیپ کنه!
از قضای روزگار، یکی از کاراکترهای مورد علاقهش در یک بازی یا انیمه میمیره.
این هم دپرسینگ شدید! غذا نمیخوره. مدرسه نمیره و ...
طاقت خانواده سر اومده. میرن سر وقتش!
با چی مواجه میشن؟ با یه دختر جیگر و کاوایی!
بله. بله. یک هفته بی غذایی، دپرسی، این فوجوشی گرامی رو تبدیل به یه پرنسس کرده!
حالا میره مدرسه! پسرهایی که تا حالا بهش تیکه مینداختن سر گوشت خالص بودنش!
حالا دورش جمع میشن ...
این هم همچنان در پی توهمات فانتزی خودش.
توهمات که نه! برای فوجوشیها این خیلی واقعیتر است. :D
آقا من هنوز دارم قسمت اول رو میبینم ... غش غش دارم میخندم.
چهارتا از این پسرهای جیگر مدرسه باهاش همزمان قرار میگذارن.
پنج تایی میرن سینما! ولی ولی ولی ... کائه فقط میتونه دوتا دوتا اینا رو شیپ کنه.
اصلا هم دست خودش نیست.
یعنی اصلا یه وضعی!
خدا کنه بقیه قسمتها هم این قده جذاب و باحال باشه.
یادم باشه برم اطلاع رسانی کنم، فوجوشیهای دیگه هم این رو تماشا کنن.
من هنوز قسمت اول دارم میخندم... دلم درد گرفته ...
اوه اوه اوه
نفس بگیر! نفس بگیر! تازه رسیدم نصف قسمت دوم، از دل درد دارم تلف میشوم.
از بس خندیدم!
چقده این کائه باحاله!
این قسمت تیم فوتبال دخترها اومدن سراغش. به عنوان نیروی کمکی یه بازی رو باشه.
حالا روو چه حسابی، این کائه اصلا نمیتونه شوت کنه.
هر وقت شوت میکنه، توپ برمیگرده میخوره به خودش.
پسرها هم هر چه کردن، درست نشد.
حالا آخر مسابقه است. عقب افتادن. کائه به هم تیمیهاش میگه که بهش پاس بدن.
نقشه کشیده این مدلی گل بزنه.
و دقیقا شوت خوشگلش برمیگرده عقب و گل میشه.
آی هر هر هر میخندی ... اصلا یه وضعی...
یعنی قراره واسه هر قسمت این طوری بنویسم؟ خودش چندین صفحه میشه.
قراره تعطیلات تابستانی شروع بشه.
کائه داره در مورد رفتن به صفا سیتی حرف میزنه (انیمه / مانگا / اکشن فیگور ...)
بعد معلم میاد میگه کائه، اگه امتحان بعدی رو گند بزنی، دو هفته جبرانی داری!
حالا کائه داره سکته میزنه. و این چهار تا پرنس میخوان کمکش کنن درس بخونه.
برم بقیه قسمت دوم!
ها ها ها هاها ... کتابخونه، رستوران ... هر جا رفتن،نتونستن با آرامش درس بخونن. از بس شیطنت کردن و شلوغ بازی.
حالا تصمیم گرفتن برن خونه کائه!
ولی خب، از اتاق یه فوجوشی چه انتظاری میشه رفت؟ هان؟
کائه بیچاره همه کلکسیون بی.الش رو داخل کمد مخفی کرد.
ولی خب ... احتمال داره در ادامه یکی فضولی کنه و این کلکسیون جلوی این چهار تا پسر ریخته بشه.
برم ببینم و بخندم :D
دیدی، دیدی، دیدی گفتم!
داداش جیگر اومد خونه!
رفت اذیت کنه! درب کمد رو باز کرد، همه مانگاهای بی.ال افتادن وسط اتاق.
آخی، آخی، کائه یه نموره خجالت کشید.
و یه چی دیگه. این که نمیشه من هی انیمه رو قطع کنم تا خنده م متوقف بشه.
یا دل دردم آروم بگیره!
یه خورده مراعات کن انیمه جان :D
شعار فوجوشیها: مسیر فوجوشی بودن، این راه زندگی منه!
قسمت سوم، کائه باید میرفت فستیوال کمیک، که با کریسمس یکی شده بود زمانش.
این چهار تا پسر هم برای این که کم نیارن، باهاش رفتن.
خب کائه هم به هر کدوم یه لیست داد که برن براش بخرن.
خب معلوم است دیگه، هر چی کائه میخواست دوجینشی های بی.ال بود.
این چهار تا هم با زور و زحمت تونستن بخرن.
کائه با یه کاسپلی (سباستین از خدمتکار سیاه) آشنا شد که جیگر بود.
الان قسمت چهارم هستم.
حالا همه فهمیدن که اون کاسپلی، دختر است و هم مدرسهیی شون است.
و انگاری از کائه خوشش اومده :D
یعنی این چهار تا پسر، یه رقیب دختر پیدا کرد. که از قضای روزگار، خودش اتاکو است.
و شانس رسیدنش به کائه، خیلی خیلی خیلی بیشتر از این چهار تا شازده پسر است.
آی دلم، آی دلم ... مُردم از خنده!
هووورررررررااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
این دختره نیشینا (همون کاسپلی سباستین) خودش مانگا-کا بی.ال است. و کائه خیلی از کارهاش رو خونده.
همه دعوت میشن خونهش. البته فقط کائه دعوت است و اون چهار تا خودشون رو دعوت میکنن.
نیشینا از این چهار تا پسر، پیشی میگیره و عملا بهشون اعلام جنگ میکنه.
و اولین بوسه کائه رو برای خودش میگیره!
ای ول نیشینا!
دارم قسمت هفتم نگاه میکنم. یه هویی همچین قهقه زدم، صدام رفت بیرون اتاق.
الانه که بیان بگن چی شده!
تا اینجا که این مطالب رو نوشتم، قسمت نهم رو هم دیدم.
قسمت دهم رو هم دیدم. داداش ِ آسوما (رئیس کلوب تاریخ) به عنوان معلم کمکی اومده مدرسه.
حالا داره گند میزنه به دنیای این شش نفر!
داره همهشون رو اذیت میکنه.
با این که این همه بین دخترها و پسرها خاطرخواه داره، ولی خیلی روی اعصاب است.
خب بالاخره تمام شد!
اون معلم کمکی رو از دور خارج کردن با کمک همدیگه :D ولی عجب حریف سرسختی بود!
بالاخره این پنج نفر تصمیم گرفتن عشقشون به کائه رو اعتراف کنن.
کائه با هر کدوم یک روز قرار رفت.
و وقتی جواب داد، عملا همهشون رو رد کرد.
چون عاشق یه کاراکتر انیمهیی بود :D
بخوایی حساب کنی، برای این که هیچ کدومشون رو از دست نده، بهترین کار رو انجام داد.
حالا میتونه مثل گذشته با هر پنج نفر باشه و خوشحال.
خیلی انیمهی جذابی بود.
چقدر خندیدم!
«پرستو»
ستاره گم شد و خورشید سر زد
پرستویی به بام خانه پر زد
در آن صبحم صفای آرزویی،
شب اندیشه را، رنگ سحر زد.
پرستو باشم و از دام این خاک
گشایم پر به سوی بام افلاک
ز چشمانداز بیپایان گردون،
در آویزم به دنیایی طربناک.
پرستو باشم و از بام هستی
بخوانم نغمههای شوق و مستی
سرودی سر کنم با خاطری شاد
سرود عشق و آزادی پرستی،
پرستو باشم از بامی به بامی
صفای صبح را گویم سلامی
بهاران را برم هر جا نویدی
جوانان را دهم هر سو پیامی.
تو هم روزی اگر پرسی ز حالم
لب بامت ز حال دل بنالم
و گر پروا کنم بر من نگیری
که میترسم زنی سنگی به بالم!
«فریدون مشیری»
#شعر #فریدون_مشیری
اینا رو خوندم

[Novel] Solo Leveling - Chapter 229 ~ 230
Detective Conan [Manga] - Chapter 1076 ~ 1078
Solo Leveling [Manhwa] - Chapter 162
Legend of the Northern Blade [Manhwa] - Chapter 94 ~ 95
Tomb Raider King [Manhwa] - Chapter 172 ~ 173
Boku no Hero Academia [Manga] - Chapter 203 ~ 237
Beastars [Manga] - Chapter 01 ~ 86
The Descent of the Demonic Master [Manhwa] - Chapter 95 ~ 100
A Returner's Magic Should Be Special [Manhwa] - Chapter 160 ~ 161
Overgeared (Team Argo) [Manhwa] - Chapter 88
Eleceed [Manhwa] - Chapter 142
Ao no Exorcist [Manga] - Chapter 114 ~ 126
Spy X Family [Manga] - Chapter 51
InuYasha [Manga] - Chapter 538
Black Clover [Manga] - Chapter 254 ~ 278
Tokyo Ghoul: Re [Manga] - Chapter 72 ~ 80
Tales of Demons and Gods [Manhua] - Chapter 340 ~ 340.5
Ojou to Banken-kun [Manga] - Chapter 05 ~ 06
19Days [Manhua] - Chapter 184
No Love Zone [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 06
My Partner's Tastes and Fetishes [Manhwa-Yaoi] - Chapter 41 ~ 43
Percentage of Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 22 ~ 24
Thick as Thieves [Manhwa-Yaoi] - Chapter 20 ~ 23.4
A Dead Crow's Stare [Manhwa-Yaoi] - Chapter 17 ~ 22
Nevermore [Manhua-Yaoi] - Chapter 19 ~ 33
How to Chase an Alpha [Manhwa-Yaoi] - Chapter 35 ~ 39
Yours to Claim [Manhwa-Yaoi] - Chapter 33 ~ 37
December Rain [Manhwa-Yaoi] - Chapter 34 ~ 35
Even If You Don't Love Me [Manhwa-Yaoi] - Chapter 32
Black Mirror [Manhwa-Yaoi] - Chapter 59
Beauty And The West Chamber [Manhwa-ShounenAi] - Chapter 17
A Night to Remember [Manhwa-Yaoi] - Chapter 17 ~ 18
You're the Apple of My Eye [Manhua-Yaoi] - Chapter 40 ~ 41
Criminal Interview [Manhwa-Yaoi] - Chapter 34
Let's Have a Baby Dragon [Manhua-ShounenAi] - Chapter 62 ~ 68
Life Going Wild With Plug-ins [Manhua-ShounenAi] - Chapter 16 ~ 19
Thirst [Manhwa-Yaoi] - Chapter 32 ~ 39
BL Motel [Manhwa-Yaoi] - Chapter 29 ~ 30
Lone Swan [Manhua-ShounenAi] - Chapter 23 ~ 26
Ashita wa Docchi da [Manga-Yaoi] - Chapter 32
Dear Benjamin [Manhwa-Yaoi] - Chapter 45
Devil Wants to Hug [Manhua-ShounenAi] - Chapter 37 ~ 41
Who's Your Daddy [Manhwa-Yaoi] - Chapter 38 ~ 39
ENNEAD [Manhwa-Yaoi] - Chapter 78
The Beast and the Monster [Manga-Yaoi] - Chapter 15
World of Objects (Chess Piece) [Manhwa-Yaoi] - Chapter 14 ~ 26
Bloody Taboo [Manhwa-Yaoi] - Chapter 45 ~ 48
Deliverance of the Counterattack [Manhua-ShounenAi] - Chapter 91 ~ 93
Hold Me Tight [Manhwa-Yaoi] - Chapter 40 ~ 41
Heaven and Hell Roman Company [Manhwa-Yaoi] - Chapter 00 ~ 40
Long Time Red Mall [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 29
Madman Combo [Manhwa-Yaoi] - Chapter 00 ~ 40
Love Jinx [Manhwa-Yaoi] - Chapter 00 ~ 25
My One And Only Cat [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 28
Mismatched [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 24
My x Report [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 47
Red Haired James [Manhwa-Yaoi]- Chapter 00 ~ 28
I Didn't Have it But Now I Do [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 23
Kuroneko Kareshi no Afurekata [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 13 [END]
Kuroneko Kareshi no Asobikata [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 10 [END]
Same, But Different [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 30 [END]
ماجراهای سونیا (17)
برای همین کلوب رو استارت زدم.
هشت تا از بچه ها رو هم دعوت کردم.
حالا میخواهم با استفاده از کد "modifyrelationship Name CatName 100 LTR_SimToPet_Friendship_Main" همه ی بچه ها رو با نکو رفیق کنم. یادم نبود این کار رو نکردم.
مهارت "Charisma" به لول 8 رسید. از لول 5 به این ور، دیگه کد نزدم براش.
فعلا خودش داره مهارت رو پُر می کنه.
مرحله ی آخر از Aspiration یی هست که انتخاب کردم. باید مهارت Charisma به 10 (نهایت) برسه.
اگه دیدم حسش نیست، با کد درستش می کنم. یوهاهاها.
این کدهای Cheats برای من که خیلی خوبه :D
اعلامیه ی فستیوال Flea Market اومد. بگذار چند نفر رو دعوت کنم. با خودم ببرم. :D
* با خودش فقط 7 نفر رو می تونه ببره. فقط توی مهمانی های رسمی میشه 15 نفر دعوت کرد.
در بقیه ی موارد، تعداد کل بازیکن ها (و حیوانات) 8 نفر هست.
توی فستیوال، کلوب رو استارت زدم.
خب یکی از دخترهای دبیرستانی ش به اسم "کاساندرا" که خون آشام هم بود، توی آفتاب وایستاده بود.
نرفته بود توی ساختمون. یا چتر باز نکرده بود. سوخت. مُرد. یکی از بچه های سونیا مُرد.
الان یکی از دخترهاش که جادوگر هست تماس گرفت که بروند سرزمین مخفی جادوگرها.
احتمالاً برای دوئل باشه.
چون دوئل های جادوگری، چند نوع داره (تنفر / دوستانه / آموزشی) و دو مورد دیگه که نمیدونم چی هست.
من همیشه بر اساس نوع آموزشی و دوستانه با بقیه دوئل کردم.
بقیه هم که من رو به دوئل دعوت کردن، احتمالا همین باید باشه.
یه خورده در سرزمین مخفی موندم. یادم نبود خیلی از بچه هاش هم جادوگر هستن، هم خون آشام.
الان دارم یه سریهاشون رو می بینم.
هممم، تا حالا در مورد چوب جادو یا جاروی پرنده گفته بودم؟
خب هر چی لول یه جادوگر بالا بره، می تونه چوب جادو و جاروی پرنده بخره.
هر چند با استفاده از Debug هم میشه از همون اول، همه رو براش گرفت.
تنوع زیادی دارن، هم از نظر نوع، هم رنگ.
از نظر من، سخت ترین کار یه جادوگر، درست کردن معجون هست.
چون باید مواد اولیه ش رو دقیق ببینی چی هست، بری بخری و بعد معجون درست کنی.
حتی اگه لول معجون سازی ت هم نهایت باشه، احتمال داره موقع درست کردن معجون، اشتباه کنی.
خودت و اطرافیان مسموم بشن. یا حتی بمیری (اگه لول پایین باشی، احتمال مرگ خیلی زیاده).
همه ی این موارد رو قبلا با بازیکن های دیگه تجربه کردم :D
اولین روز کاری بعد از رئیس پاسگاه شدن هست. باید دید امروز چه تغییری در مأموریت های محل کار داده میشه.
یوهاهاها
می بینم که مأموریت ها عوض نشده.
باید از مجرمهای داخل بازداشتگاه عکس می گرفتم.
باید می رفتم یه محلی، دو ساعت گشت می زدم.
با افراد صحبت می کردم.
حالا هم دارم برمیگردم پاسگاه.
کم کم تایم کاری تمام میشه.
کلوب رو استارت زدم و هشت نفر رو هم دعوت کردم.
با توجه به این که مأموریت های داخل شغل، همه شون تقرییا یه جور بوده.
الان هم فرقی نکرده، اصلا لازم هست که توی این شغل بمونه؟
ترجیح میدهم که یه مدت نره سرکار. بعدا یه شغل دیگه انتخاب کنه.
این گزینه ی جذابی هست. بگذار "Quit Job" بزنم.
خب از شغل ش اومد بیرون.
دیگه حوصله بازی ندارم.
خارج میشم.
#The_Sims_4