جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

جادوی ِ خاطرات

هر کسی از ظن خود شد یار من ... از درون من نجست اسرار من

دشمن عزیز - جین وبستر (15) - پایان

 

 

http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg

 

دشمن عزیز - جین وبستر (15) - پایان

 

 

جمعه:

شاید تعجب می کنی که چرا من درباره وضعیت دکتر گزارشی به تو نمی دهم. البته من اطلاعات دست اول ندارم، چون او حاضر به ملاقات با من نیست. هرچند او همه را دیده غیر از من، یعنی بتسی، آلگرا، خانم لی ور مور، آقای برتلند، پرسی و سایر متولیان نوانخانه را...

همه می گویند که او حالش روز به روز دارد بهتر می شود البته با دو دنده شکسته و دو انکسار ساق کوچک احتمالا این نام علمی استخوان پای او است که شکسته. در این مورد دکتر اصلا دوست ندارد و نمی خواهد مثل یک قهرمان با او رفتار شود. من به عنوان یک مدیر قدردان چندین بار رفتم و خواستم از او سپاسگزاری کنم ولی هر بار جلو در ورودی به من گفته شد که او خواب است یا دوست ندارد کسی را ببیند.

اول یکی – دو بار فکر می کردم که مک گورک راست می گوید ولی بعد... خب آقای دکتر را خوب می شناسم. بعد از آن وقتی که زمان فرستادن دختر کوچولویمان برای گفتن خداحافظی دردناک به مردی که زندگیش را نجات داده بود، فرا رسید، او را همراه با بتسی اعزام کردم.

اصلا نمی دانم مردک چه مرگش است. رفتار او هفته پیش خیلی دوستانه بود ولی حالا اگر بخواهم نظرش را درباره مسئله ای بپرسم باید پرسی را برای دریافت جواب بفرستم. اگر او دلش نمی خواهد دوستی خصوصی بین ما باشد، فکر می کنم لازم است مرا به عنوان مدیره نوانخانه بپذیرد.

شکی ندارم که حنایی ما یک اسکاتلندی است!

بعدا:

راستی که برای فرستادن این نامه به جامائیکا باید کلی تمبر باطل کنم، ولی خب دلم می خواهد تمام اخبار را بدانی. این را هم بدانی که از سال 1876 که این موسسه افتتاح شده است هیچ وقت یک چنین مسائل نشاط آوری در اینجا اتفاق نیفتاده بود.

آتش سوزی آن چنان ما را تکان داده است که می خواهیم برای چند سال آینده زنده تر از قبل باشیم. فکر می کنم بهتر باشد هر نوانخانه ای در هر 25 سال یک بار در اثر آتش سوزی با خاک یکسان شود تا لااقل از شر اسباب و اثاثیه کهنه و نیز ایده های کهنه خلاص شود. از اینکه در تابستان گذشته پول آقا جرویس را خرج نکردیم بی نهایت خوشحالم و راستی که سوختن آن پول فاجعه بزرگی می بود. من اصلا اهمیتی به اموال ن ج گ نمی دهم. چون اینجا با درآمد حق امتیاز دارویی ساخته دشه است که شنیده ام در آن دارو تریاک هم به کار فته است. درباره بقایای آنچه از آتش سوزی جان سالم به در برده اند، باید بگویم که تا حالا همه تخته پوش و قر اندود شده اند و ما داریم در ساختمان قسمت خودمان، به راحتی زندگی می کنیم. بد نیست بدانی این بخش برای کارمندان و غذاخوری برای کودکان و کارمندان و همچنین آشپزی اتاق کافی دارد و ما می توانیم برای آینده آن طرح های دائمی تری بکشیم.

می فهمی سر ما چه آمده؟ خدای مهربان دعاهای مرا شنیده و حالا ن ج گ یک نوانخانه با کلبه های فراوان است.

 

من پر مشغله ترین آدم در بخش شمالی استوا هستم.

س مک براید

 

  ادامه مطلب ...

ماجراهای سونیا (9)


ماجراهای سونیا (9)


The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt


یه درخت پلاسما گذاشتم توی خونه. حال نداشتم میوه ش رو بکارم تا بزرگ بشه.

برای همین با استفاده از کدها و Debug، درخت کامل رو گذاشتم.

منتظرم میوه بده تا بتونم برداشت کنم.


یکی از مأموریت های این مرحله، اینه که سه بار میوه برداشت بشه.

یکی دیگه گفته باید 14 روز خون آدم ها رو بدون اجازه نخوری.

این دو تا اصلا مشکی نیست.

می مونه Make a BFF که هنوز نفهمیدم منظورش چیه؟

حتی با این که توضیحات هم گذاشته.

اینا رو واسه توضیح نوشته:

Click on a Sim and Perform Friendly or Funny Socials to Increase Relationship!

همممممم، این که مشکلی نیست. ولی دقیقا چقدر باید این حرکت رو بزنم؟

یعنی با کد امتحان کنم؟ آره، اول با کد امتحان می کنم. 

بعد روی یکی از کاراکترها (شاید هم یکی از بچه های سونیا) امتحانش کنم. 

همممم، کاراکترهای دیگه رو بی خیال، هون بچه های خودش خوبه.


حالا این رو ولش کن.

الان دیدم سه قلوهای اول که از Lilith بودن، بچه دبیرستانی (Teen) شدن! 


الان Wolfgang تماس گرفت. سه قلوها به دنیا اومدن، هر سه دختر هستن.


خب ماموریت Make a BFF حل شد. کافی بود که یه Best Friend داشته باشه. روی Lilith امتحان کردم.


یک روز گذشت...


در حال حاضر کلوب 7300 تا امتیاز دازه که می تونم خرج کنم.

برم یه چرخی بزنم ببینم چی مونده که برای کلوب بگیرم.

همه ش رو خرج کردم، فقط 87 امتیاز مونده. 


روز سوم...

نکو دوباره گذاشت رفت. الان نوبت برداشت دوم از درخت پلاسما است.

گذاشتم یه کتاب بنویسه.

زنگ زدم نکو رو پیدا کنن و برگرده.


تا الان دو بار از میوه پلاسما برداشت کردم. فقط یک دور دیگه مونده.

و از این مرحله، فقط گذشتن اون 14 روز می مونه در نهایت. که چقدر طولانی میگذره...


روز چهارم...

آخرین میوه پلاسما هم برداشت شد.

تنها مأموریت باقی مانده در این مرحله، گذشتن همین 14 روز هست.


فعلا یه سری کارهای تکراری انجام میدم.


بسه دیگه. خسته شدم. از بازی میام بیرون.




#The_Sims_4


دشمن عزیز - جین وبستر (14)

 

http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg

 

دشمن عزیز - جین وبستر (14)

 

 

از نوانخانه جان گریر

15 فوریه

جودی جان

یک هفته تمام سدی کیت مشغول نوشتن نامه کریسمس برای تو بوده است. او دیگر برای من حرفی باقی نگذاشته است که برایت بنویسم. وای خدا جون چقدر خوش گذشت. گذشته از همه هدایا و تفریحات و خوردنی های فراوان، بر پشته های علف، علف سواری کردیم. بعد از آن هم سرسره روی یخ و آب نبات کشی و...

نمی دوانم می شود این یتیمان کوچولو را دوباره به زندگی عادیشان بازگرداند یا نه.

از آن شش هدیه ای که فرستادی متشکرم. از همه آنها خوشم آمد مخصوصا از عکس جودی دوم. آن تک دندانی که دارد، زیبایی لبخندش را چند برابر کرده است.

از این که بشنوی هتی هیفی را به یک خانواده کشیش سپرده ام، خوشحال می شوی. چقدر آدم های خوبی هستند وقتی که موضوع فنجان مقدس عشای ربانی را به آنها گفتم، ککشان هم نگزید. آنها «هتی» را به عنوان هدیه کریسمس به خودشان تقدیم کردند و با خوشحالی هر چه تمام تر در حالی که دست «هتی» در دست پدر جدیدش بود، از اینجا رفتند.

دیگر بیشتر از این سرت را درد نمی آورم. البته دلیل اصلیش این است که پنجاه تا از بچه ها دارند نامه های تشکرآمیز برایت می نویسند و طفلکی عمه جودی موقع رسیدن کشتی بخار حامل نامه ها، زیر کوهی از نامه غرق خواهد شد.

 

عشقم را به پندلتون ها تقدیم می دارم.

سالی مک براید

 

حاشیه: سنگاپور به توگو درود می فرستد و از اینکه گوش او را گاز گرفته است، پشیمان است.

 

  ادامه مطلب ...

ماجراهای سونیا (8)

ماجراهای سونیا (8)


The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt


بچه هایی که در خانواده های Munch و Vatore بودن رو پخش کردم در بین بقیه ی خانواده ها.

حالا دوباره می تونم اون کاراکترهای مورد نظر رو حامله کنم :D

چون تعداد اعضای خانواده شون کم شدن. یوهاهاها.


خب یه Aspiration جدید انتخاب کردم. 

مرحله ی اولش تمام شد. مرحله ی دوم، یه قسمت داره، گفته 5 روز به هیچ آدمی صدمه نزن و خونش رو نخور.

این اصلا مشکل نیست. در حالت عادی هم کم پیش می اومد که از یه آدم مستقیم خون بخوره.

اکثر مواقع از پاکت های پلاسما استفاده می کنه.


از بس که دیر جنبیدم. Morgyn پیر شده و دیگه گزینه ی Try Baby براش فعال نمیشه.

حالا باید تا Wolfgang جوانه، روش کار کنم. 

خب دوقلو هستن و هفته ی آخر.


نکو دوباره رفته... منتظرم برگرده. 


زنگ زدم Lilith بیاد خونه، باهاش عشقولی درکنه و Try Baby بزنه. یوهاهاها

این رو هم سه قلو و هفته ی آخر انتخاب کردم.


نکو در حال برگشتن هست.


کلوب رو استارت زدم. چند نفر هم جداگانه دعوت کردم.

یه فستیوالی شروع شد. الان زدم که بره فستیوال!

بیست روز از خونه بیرون نرفته بود. همه ی این فستیوال ها و ... از بین رفته بودن.


الان Wolfgang تماس گرفت، دوقلوها به دنیا اومدن. یه دختر، یه پسر.


آمار تعداد بچه ها از دستم در رفته. چون عملا هیچ مسئولیتی در قبالشون ندارم :D


اااااااااااا، پس چرا Lilith تماس نگرفته بود؟ الان دیدم سه قلوهاش به دنیا اومدن. یه دختر، دو تا پسر.


یک روز گذشته...


یه فستیوال دیگه اومد. قراره شرکت کنم. زنگ زد چند تا از بچه هاش هم بیان.

هر چند نمی دونم کدوم به کدومه :D چه پدر جالبی! شاید هم باید گفت مادر؟ نه؟ 


روز سوم...

فعلا یه پروسه ی تکراری از استارت کلوب و دعوت بچه ها دارم.

تا ببینم چی میشه.


خب بالاخره پنج روز تمام شد.

مرحله ی بعدی مأموریت ها اومد. برم ببینم چی میگن.


آخرین بچه هایی که به دنیا اومده بودن، همه شون یه ورژن بزرگتر شدن.


مرحله ی قبلی تمام شد.

حالا رسیدم به مرحله ی آخر این Aspiration... یه 14 روز باید بدون اجازه خون کسی رو نخورم.

یکی هم گفته باید درخت پلاسما بکارم و میوه ش رو برداشت کنم.

یکی دیگه هم گفته Make a BFF... که دقیقا نمی دونم چیه.

یه سری توضیح داره. ولی... 


دیگه خسته شدم.

باشه یه دفعه ی دیگه.

از بازی میام بیرون.


#The_Sims_4


دشمن عزیز - جین وبستر (13)

 

 

http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg

 

دشمن عزیز - جین وبستر (13)

 

 

11 دسامبر

جودی جان

نامه ای که از جامائیکا فرستاده بودی، به سلامت رسید. من از اینکه می بینم جودی دوم دارد از مسافرت لذت می برد خوشحالم.

تمام جزئیات سفرت را برایم بنویس. عکس هم بفرست تا بتوانم تو را در آن ببینم.

چقدر جالب است که آدم یک کشتی شخصی داشته باشد تا بتواند روی آن دریاهای زیبا را درنوردد.

ببینم، آن هجده دست لباس سفیدت را تهیه کرده ای یا نه؟ از اینکه نگذاشتم تا موقعی که پایت به بندر کینگزتون برسد، یک کلاه پانامایی بخبری، خوشحال نیستی؟

از حال ما بخواهی داریم پیش می رویم و بدون هیچ گونه واقعه تاریخی هیجان انگیزی دور خودمان می چرخیم. راستی می بل فولر کوچولو را یادت می آید؟ بچه آن زنی را می گویم که در گروه کر آواز می خواند. همان بچه ای که آقای دکتر اصلا از او خوشش نمی آید. ما برای او خانواده ای یافتیم. دلم می خواست آن زن هتی هیفی را انتخاب کند. دختر کوچولویی که جام کلیسا را هنگام مراسم عشاء ربانی دزدید. ولی خدایا نشد، مزه های می بل کار خودش را کرد. به هر حال همان طور که طفلکی ماری می گفت مسئله مهم خوشگلی است. تمام چیزهای دیگر در زندگی فقط به این یک مسئله بستگی دارند.

وقتی که هفته پیش پس از جیم شدنم به نیویورک، به خانه بازگشتم سخنرانی کوتاهی برای بچه ها کردم. به آنها گفتم که من همین حالا از بدرقه عمه جودی آمده ام که با یک کشتی بزرگ به سفر دربایی بزرگ می رفت. با خجالت هر چه تمام تر باید گزارش کنم که مسئله مورد علاقه بچه ها، لااقل پسرها که عمه جودی بود، جایش را با مسئله کشتی عوض کرد:

ـ کشتی روزانه چند تن زغال سنگ مصرف می کند؟


  ادامه مطلب ...

ماجراهای سونیا (7)


ماجراهای سونیا (7)

The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt

روز سیزدهم شد! فقط هفت روز دیگه به پایان این مأمورت مونده.
بعدش می تونم یه Aspiration دیگه انتخاب کنم.

بگذار با استفاده از کد "modifyrelationship Name 1 Name 2 100 LTR_Friendship_Main" بچه های سونیا رو با هم دوست و آشنا کنم. این طوری باشه، ممکنه همدیگه رو اصلا نبینن.

هاهاها
تعدادشون زیاده. فقط یکی شون رو انتخاب و با بقیه دوست کردم. حال نداشتم بقیه شون رو هم بزنم.
همچین هم مهم نیست. یوهاهاهاها

حالا اگه یه وقتی دوباره حسش بود، این کار رو خواهم کرد.
اونا که خون آشام هستن، در حالت عادی نمی میرن. مگه این که برن زیر خورشید بسوزن و ... 

الان Wolfgang تماس گرفت، گفت دوقلوها به دنیا اومدن و دختر هستن.

کلوب رو استارت زدم، هشت تا از بچه ها رو به صورت تصادفی انتخاب و دعوت کردم.

نکو دوباره فرار کرده. تماس گرفتم به مرکز مربوطه.

خب در بخش Program کامپیوتر، زدم Start Side Job، یه خورده وقتش پر بشه.
البته میشه خیلی کارها کرد که این 5 روز باقی مانده بگذره.
مثلا نقاشی بکشه و بفروشه. (یا ذخیره کنه.)
کتاب بنویسه و بفروشه. (یا ذخیره کنه.)
برنامه بنویسه، بازی بنویسه و ...
ترجیحا همه ی موارد مربوط به کار در داخل خانه.

ایششششش
نکوی خوشگلم، کثیف و داغون برگشت...

روز شانزدهم...

برداشتم مدل مو و یکی دو تا لباس ش رو عوض کردم.
تا الان موی مشکی و بلندی داشت، ولی الان کوتاهش کردم و قهوه ای.

روز هفدهم...
الان یه مهمونی زدم، همه ی بچه ها رو دعوت کردم. (لااقل اونایی که اسمشون بود توی دفترچه تلفن.)
همممم
نه این که تعدادشون زیاده، الان نمی تونم تشخیص بدهم کدوم ها تغییر کردن.
فقط مشخصه که یه سریهاشون بزرگتر شدن و مدرسه می رن.

روز هجدهم...
وووااایییییییییییی، این تمام بشه، فقط دو روز دیگه می مونه!

تماممممممم! بیست روز تمام شد. Aspiration فعلی کامل شد. هزار امتیاز مربوطه رو داد.
آخیششش.
حالا می تونم بروم یه Aspiration دیگه انتخاب کنم.
می دونم یه دونه دیگه مربوط به خون آشام ها بود. اون رو باید انتخاب کنم.


#The_Sims_4

دشمن عزیز - جین وبستر (12)

 

 

http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg

 

دشمن عزیز - جین وبستر (12)

 

 

یکشنبه عصر

 

خدمت آقای دکتر مک ری

قضیه دیشب خیلی ترسناک و احمقانه و ابلهانه بود ولی شما حتما مرا تا حالا آن قدر شناخته اید تا بدانید که از حرف های ابلهانه ای که زدم، اصلا قصدم این نبود که به کسی توهین کنم.

می دانید چیست؟ دهان من اصلا چفت و بست ندارد و هر چه بخواهد می گوید. احتمالا فکر می کنید که من برای همه کمک هایی که در این شغل ناآشنا به من کردید و صبری که (اغلب) نشان داده اید، ناسپاسی کرده ام. ولی این حقیقت را می دانم که من هرگز بدون حضور مسئولانه شما نمی توانستم در پشت صحنه، این نوانخانه را بگردانم. خودتان هم خوب می دانید که هر از گاهی شما هم خیلی بی طاقت و بداخلاق بوده اید ولی من هرگز آن را به رختان نکشیده ام. باور کنید از حرف های بیمارگونه ای که دیشب به شما زدم، باوری نداشتم. لطفا پوزش مرا به خاطر این رفتار بد بپذیرید. من دلم نمی خواهد دوستی شما را از دست بدهم. ما با هم دوستیم یا نه؟ امیدوارم این طور باشد.

 

س مک براید

 

جودی جان

به نظر نمی رسد که من و آقای دکتر توانسته باشیم با هم کنار بیاییم. من نامه ای مودبانه و مبنی بر معذرت خواهی برایش فرستادم و او با سکوتی بی انتها آن را دریافت کرد. تا امروز بعد از ظهر او نیامده بود، بعد وقتی که آمد سر سوزنی به آن حادثه ناگوار که بین ما گذشته اشاره نکرد. ما فقط درباره مرهم «ایک تیول» که از یک نوع ماهی ساخته شده است و حساسیت پوست سر بچه ها را برطرف می کند، صحبت کردیم. بعد با حضور سدی کیت موضوع صحبت به گربه ها کشید. مثل اینکه گربه مالتی آقای دکتر چهار بچه زاییده و سدی کیت تا آنها را نبیند آرام نمی گیرد. بدون اینکه بفهمم چه کار دارم می کنم، یکهو متوجه شدم که قرار گذاشته ام فردا ساعت چهار سدی کیت را برای دیدن بچه گربه های بیچاره به آنجا ببرم!

 

آقای دکتر با تعظیمی سرد خداحافظی کرد و رفت و این پایان ماجرا بود.

نامه روز یکشنبه ات رسید از اینکه می شنوم خانه را گرفته اید خوشحالم. بودن شما به عنوان همسایه در کنار ما بسیار زیبا است. اگر تو و مدیر عامل اینجا باشید، پیشرفت های ما به حد اعلا می رسند، ولی مثل اینکه تو قبل از هفتم اوت نمی توانی اینجا باشی.آیا مطمئنی حال و هوای شهر برایت مناسب است؟ تو دیگر چه زن فداکاری هستی! بنازم قدرت خدا را.

 

با احترامات فائقه به مدیر عامل

س مک ب

 

   ادامه مطلب ...

شکلات – ژوان هریس

 

 کتاب شکلات اثر ژوان هریس | ایران کتاب

شکلات – ژوان هریس

 

نام کتاب: شکلات

نام اصلی کتاب: Chocolat

نویسنده: ژوان هریس (Joanne Harris)

مترجم: طاهره صدیقیان

ناشر: کتابسرای تندیس

نوبت چاپ: چاپ سوم – 1383

 

پشت جلد

مرا امتحان کن... محک بزن... مزه کن...

هنگامی که غریبه‌ای عجیب به دهکده‌ای فرانسوی می‌رسد و یک مغازه‌ی شکلات فروشی مقابل کلیسا باز می‌کند، پدر رینو او را خطری جدی برای جماعت خود می‌یابد و هنگامی که کالاهای تازه وارد را گناه غایی اعلام می‌کند، جنگ آغاز می‌شود.

مغازه‌ی جدید جایی است برای زمزمه‌ی رازها، بیان دردها و آزمون رویاها.

اما با نقشه‌ی برگزاری فستیوال شکلات در روز عید پاک، جامعه دو دسته می‌شود...

 

 

 

ماجراهای سونیا (6)

ماجراهای سونیا (6)

The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt

قبل از این که بروم سراغ سونیا، بهترین کار اینه که بروم سراغ اون بچه ها.
ببینم چی به چیه.

خب سه قلوهایی که مال Morgyn هستن، دوتاشون جادوگر شدن، یکی شون آدم معمولی.
سه قلوهایی که مال Wolfgang هستن، یه خون آشام، یه جادوگر، یه آدم معمولی. 
از پنج تا بچه یی که مال Lilith هست، دوتا خون آشام، سه تا آدم معمولی.
جهت یادآوری:
* Morgyn: جادوگر 
* سونیا: جادوگر - خون آشام
* Wolfgang: آدم معمولی
* Lilith: خون آشام

حالا باید دید بچه ی آخر Lilith در آینده چی میشه.
چرا گفتم آخر، چون هر خانواده یی فقط می تونه 8 کاراکتر داشته باشه. (آدم و حیوان خانگی).
و این بچه ی آخر که به دنیا بیاد، خانواده ی Lilith، هشت تا میشن. 
البته مشکلی نیست ها. می تونم هرچند وقت یه بار، جابه جاشون کنم.
مثلا بچه ها رو پخش کنم بین خانواده های دیگه.
بله. بله. اینجوریاس.

روز نهم...
الان طوفان و باد و بارون و رعد و برق!
با این که وسیله ی ورزشی ش، زیر سایبان بود، ولی رعد و برق بهش زد، نابود شد.
باید تعویض می کردم.
رعدوبرق های بازی خیلی ترسناکه! دقیقا مثل دنیای واقعی!

الان زدم مهمونی بگیره. تا 15 نفر می تونه دعوت کنه خونه ش.
میشه گفت بچه ها رو دعوت کردم.
کلوب رو هم استارت زدم. 
یه خونه ی شلوغ و پلوغی شده الان... توی این طوفان.

الان Lilith تماس گرفت، گفت بچه پسره.

روز دهم...
ده روز دیگه مونده... چقدر طولانی.

کلوب رو استارت زدم. اومدن دارن فعالیت می کنن.
سه قلوهای Lilith یه درجه بزرگتر شدن و حالا مدرسه می رن.
یه سری از بچه ها رو دعوت کردم بیان تا با هم باشن.

روز یازدهم رسید...
روز دوازدهم رسید...

یه هویی هوس کردم که خونه رو عوض کنم.
الان Wolfgang اومده، بگذار بره، بعدش خونه رو خراب می کنم. یه دونه خودم می سازم.
البته واسش زدم Try Baby... ولی یادمه خونه شون شلوغ بود. نمیدونم چند تا بچه بده.
بگذار اسکن بزنم. خب توی اسکن گفت دوقلو شده. 
اااا، گذاشت رفت، وقت نکردم براش مشخص کنم که هفته ی آخرش باشه.

خونه یی که توش بودم، یکی از خانه های آماده ی بازی بود.
فقط لوازمش رو خودم گذاشته بودم.
حالا قراره ببرمش زمین مربوط به خون آشام ها که مه آلوده همیشه.
اونجا یه خونه بسازم.

خب در حال انتقال به زمین خون آشام هست.
یادم باشه اولین کار باید یه سری کد بزنم.
* کد bb.moveobjects باعث میشه وسلیه ها رو هر جایی بتونم بگذارم. 
* کد bb.showhiddenobjects هم وسایل مخفی رو نشون میده و میشه از Debug استفاده کرد.

یکی از بزرگترین مشکلات سیمز (البته شاید برای من این طوری هست)، کلی زمان طول می کشه تا مثلا از یه شهری به شهر دیگه بره.
مسافرت بره. 
کسی بیرون دعوت می کنه، برسه به محل قرار و ...
این پروسه طولانی هست و اعصاب خورد کن.

بیشتر از یک ساعت طول کشید تا یه خونه بسازم.
دیگه حوصله م نمی کشه بازی کنم.
ذخیره می کنم و خارج میشم از بازی.


#The_Sims_4



دشمن عزیز - جین وبستر (11)

 

 

 

http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg

 

دشمن عزیز - جین وبستر (11)

 

 

13 ژوئیه

جودی عزیزتر از جانم

مژده بده!

امروز سی و یکمین روز از اولین ماه اقامت موقت وروجک با آن دو خانم بود. من به آنها تلفن کردم تا همان طور که در قرار داد قید شده برای بازگشت وروجک اقدام کنم ولی آخ جون با امتناع شدید آنها روبه رو شدم. درست وقتی که آنها دارند آتشفشان کوچولو را طوری تربیت می کنند که آتش فوران نکند، فکر می کنی حاضر باشند آن کوچولوی شیرین را از دست بدهند؟ آنها با این درخواست من از جا در رفتند و وروجک دعوتشان را برای اقامت تابستانی در آنجا پذیرفته است.

کارگاه خیاطی هنوز رو به راه است. باید صدای تلق تلق دستگاهها و پچ پچ ها را در اتاق خیاطی بشنوی. حتی بی حال ترین و بی علاقه ترین و بی روح ترین کوچولوی یتیم ما وقتی که می شنود قرار است سه دست لباس خصوصی برای خودش داشته باشد، هر کدام با رنگی متفاوت و با انتخاب شخصی، به وجد می اید و به زندگی علاقه مند می شود. باید ببینی که چطور استعداد خیاطی آنها شکوفا می شود؛ حتی بچه های ده ساله ما دارند به خانمهای خیاط ماهری تبدیل می شوند.

چقدر دلم می خواست یک جوری این بچه ها را با روشی مشابه به آشپزی علاقه مند کنم، ولی می دانی چیست؟ آشپزخانه ما اصلا نمی تواند یک مرکز آموزش باشد. خودت هم می دانی اگر یک نفر مجبور باشد یک گونی سیب زمینی را در یک وعده بپزد، چقدر تو ذوقش می خورد.

فکر می کنم یک بار دیگر هم گفته بودم که دوست دارم کوچولوهایم را بین ده خانواده مهربان تقسیم کنم. که هر کدام زیر نظر یک کدبانوی مهربان، اداره شوند. اگر ما فقط ده کلبه مناسب برای جا دادن آنها داشتیم که باغچه ای گلکاری شده در جلو آنها قرار داشت و در حیاط پشتی چند خرگوش و بچه گربه و توله سگ و جوجه رها شده باشند، می شد گفت که این نوانخانه قابل مطرح شدن در سراسر کشور است و در صورت دیدار چند کارشناس نیکوکار از آن خجالت زده نبودیم.

 

پنجشنبه:

نوشتن این نامه را سه روز پیش شروع کردم ولی مجبور شدم در وسط آن برای صحبت کردن با یک آدم مستعد برای کار خیر (اعانه او پنجاه تا بلیط سیرک است) آن را قطع کنم و بعد از آن هم دیگر وقت نداشتم دوباره قلم به دست بگیرم.

بتسی برای شرکت در جشن عروسی دختر عموی بیچاره اش که ساقدوش اوست، سه روزه به فیلادلفیا رفته است. امیدوارم که دیگر هیچ کدام از اعضا خانواده او قصد ازدواج نداشته باشند چون در این صورت برای ن ج گ خیلی خطرناک می شود.

بتسی در حین اقامت در فیلادلفیا درباره خانواده ای که تقاضای پذیرش یک کودک را کرده، تحقیقاتی به عمل آورده است. گو اینکه ما برای تحقیق روش درستی نداریم ولی اگر زمانی خانواده ای به چنگمان بیفتد، دوست داریم صحبتها را تمام و کمال انجام دهیم.


  ادامه مطلب ...

ماجراهای سونیا (5)

ماجراهای سونیا (5)

The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt

کلوب رو Start Gathering زدم. گذاشتم سونیا ماهیگیری کنه. دو تا اعضای گروه رو  هم دعوت کردم به ماهیگیری.
بقیه شون توی هال دارن کتاب می خونن یا بازی می کنن.

خب وقتی ماهی و قورباغه داشته باشی، می تونی ازشون پلاسما تهیه کنی.
یه خون آشام می تونه ازشون استفاده کنه.
یا می تونی خرید اینترنتی انجام بدی و پلاسمایی که تهیه می کنی احتمالا مال آدم است.
هر چند خون آشام می تونه خیلی راحت از گردن یه آدم هم خون بگیره. :D

خب، Lilith زنگ زد، گفت دوقلوها به دنیا اومدن، یه دختر، یه پسر.

بگذار ببینم. الان بازیکن من دقیقا چند تا بچه داره؟
یازده تا بچه داره! اوففففف

جای اون برکه های ماهیگیری رو عوض کردم.

شش روز گذشت... چقدر دیر میگذره! تا این بیست روز تمام بشه، من حوصله م سر میره.
حالا خوبه میشه همه چی رو (با استفاده از کد و Debug) توی حیاط خونه گذاشت.
وگرنه دیگه هیچی...

دوباره اعضای کلوب اومدن.
سونیا از دو نفرشون تغذیه کرد. لازم بود. تازگی خیلی گشنه میشه.
نمیخوام همه ش با کد تقلب گرسنگی رو برطرف کنم.

هفت روز گذشت...

چرا هیچ کاری نمی تونه انجام بده.
بگذار بخوابه و یه دور بازی رو ذخیره کنم.

نکو دوباره گم شد. یعنی در اصل از خونه فرار کرد. زنگ زدم سازمان مربوطه. پیدا بشه، برمی گرده.

توی این چند روز که باید خونه بمونه، یا باید نقاشی کنه، یا کتاب بنویسه.
بد نیست جدای اون قضیه ی کلوب، یه مهمونی هم بده!
هممم، فکر بدی نیست. بگذار در اولین فرصت، الان نصفه شبه، همه شون خواب هستن.
عصر مهمونی میدم. قبلش باید یه سری وسیله مناسب مهمونی بگذارم توی خونه.

خب سه قلوهای Morgyn و سه قلوهای Wolfgang، همه شون الان به حالت Child رسیدن.
چقدر زود بزرگ شدن :D 

اوه اوه اوه.
تا حالا گفته بودم؟
موقعی که هوا طوفانی هست، اینقدر ترسناک میشه بازی.
رعد و برق هایی می زنه که نگوووو.
اگه بازیکن بیرون باشه، می سوزه یا می میره.
یا وسیله یی آتیش میگیره.
بعضی وقت ها هم یه سنگی چیزی می فرسته به عنوان هدیه. 
از بس که خطرناکه رعد و برق هاش!

آخه نکوی عزیزم، توی این طوفان و رعد و برق و بارون، کجایی دقیقا؟ 
وقت فرار کردن بود آخه!

نکو بالاخره برگشت. البته طبق معمول کثیف و داغون. تازه الان خیس هم شده! 

هشت روز گذشت...
دیگه حوصله م سر رفت.
از بازی میام بیرون.

#The_Sims_4

سرزمین دهم – کاترین وسلی

 

 دانلود کتاب سرزمین دهم اثر کاترین وسلی - فیدیبو

سرزمین دهم – کاترین وسلی

 

نام کتاب: سرزمین دهم

نام اصلی کتاب:

نویسنده: کاترین وسلی (Kathryn Wwsley)

مترجم: شراره صدیق

ناشر: کتابسرای تندیس

نوبت چاپ: چاپ اول – 1390

 

پشت جلد

«سرزمین دهم» رمان مدرنی است، در دنیایی که افسانه‌ها، داستان‌های قدیمی و اسطوره‌ها واقعیت می‌یابند.

داستان، ماجرای ویرجینیا؛ پیشخدمتی در نیویورک است که ناخواسته خود را در دنیای افسانه‌ای «نُه سرزمین» می‌یابد.

او باید شاهزاده‌ای را از دست نامادری شیطانی و بدجنس نجات داده و تاج و تختش را به او بازگرداند.

این کتاب، داستان امروزی نبرد نیکی با پلیدی است که قوه‌ی تخیل شما را محسور کرده و شما را جادو می‌کند.

 

 

 

دشمن عزیز - جین وبستر (10)

 

 

 

http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg

 

دشمن عزیز - جین وبستر (10)

 

 

22 ژوئن

 

جودی عزیزم:

 

اجازه می خواهم تا گزارش کنم که دیگر نگرانی درباره سیستم آتش نشانی ما وجود ندارد. آقای دکتر و آقای ویترسپون نهایت توجه را به این مسئله کرده اند و فکر نمی کنم تا به حال هیچ سرگرمی جالب و مخربی به اندازه این تمرین اطفاء حریق اختراع شده باشد.

بچه ها همگی توی رختخوابهایشان شیرجه می روند و چرت می زنند، البته با هوشیاری کامل. صدای زنگ خطر بلند می شود! بچه ها مثل فنر از جایشان بالا می پرند و کفشهایشان را می پوشند. بعد پتوی رویی رختخوابها را بر می دارند و آن را دور لباس خواب خیالیشان می پیچند صف می بندند و به سمت راهرو و پله ها می روند. هر یک از سرخپوستهای ما مسئول یکی از هفده کوچولوی شیرخوارگاه است که در موقعیت خطر با شتاب و بدون تشریفات در حالی که کوچولوها از خوشی جیغ می کشند آنها را بیرون می برند. سرخ پوستهای باقی مانده با اطمینان از اینکه سقف فرو نخواهد ریخت، مشغول اطفاءحریق و کمک به دیگران خواهند شد. پرسی که در حین اولین تمیرن مبارزه با آتش رئیس بود، محتویات همه یک دو جین قفسه لباس را در ملافه ها پیچیده و از پنجره به پایین انداخت. من درست سر موقع رسیدم و با استبداد هر چه تمام تر از بیرون انداختن بالشها و تشکها جلوگیری کردم. بعد از ساعتها که لباسها دوباره در قفسه ها چیده و مرتب شدند، آقای دکتر و پرسی که دیگر اشتیاقشان را به این بازی از دست داده بودند به خیمه ها برگشتند و مشغول پیپ کشیدن شدند.

قرار شده تمرین های آینده ما کمی غیر واقعی تر باشد. هر چند خوشحالم به عرض برسانم با وجود مدیریت صحیح ویترسپون در اطفاء حریق ما توانستیم کل عمارت را در شش دقیقه و بیست و هشت ثانیه تخلیه کنیم.

 

* * *

 

  ادامه مطلب ...

لیدی الیزابت – آلیسون وِیِر

 

 دانلود کتاب لیدی الیزابت اثر آلیسون ویر - فیدیبو

لیدی الیزابت – آلیسون وِیِر

 

نام کتاب: لیدی الیزابت

نام اصلی کتاب: The Lady Elizabeth

نویسنده: آلیسون وِیِر (Alison Weir)

مترجم: طاهره صدیقیان

ناشر: کتابسرای تندیس

نوبت چاپ: چاپ دوم – 1390

 

پشت جلد

آلیسون ویر در نگارش داستان زندگی الیزابت اول پیش از رسیدن به سلطنت به قلب خطرناک‌ترین و تفرقه‌انگیزترین دوران انگلستان در طی حکومت خاندان تئودور وارد می‌شود.

شخصیت بوالهوس و شاخص هنری هشتم کودکی الیزابت را تحت نفوذ خود در می‌آورد، اما دیگران نیز نقش قدرتمندی در زندگی‌اش ایفا می‌کنند: مری، در آغاز خواهری پر مهر، سپس در مقام ملکه تهدیدی خطرناک و مرگبار؛ ادوارد، پادشاهی خردسال و انعطاف‌ناپذیر؛ دریاسالار اعظم، که جاه‌طلبی‌هایش مهار ناشدنی است.

و یک روح همیشه حاضر، هیبت رازگونه و اغواگر مادرش، آن بولین، که توسط هنری هشتم گردن زده شد.

الیزابت خیلی زود درمی‌یابد که زندگی بزرگسالی تهدیدهای بسیاری در خود دارد که مجبور است برای حفظ سَر و قلب خودت بر آن‌ها فائق آید.

 

 

 

ماجراهای سونیا (4)


ماجراهای سونیا (4)

The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt

یکی از بازیکن هایی که خود بازی میسازه، اسمش «Morgyn Ember» است.
یه فرد مذکر هست. ولی براش تنظیم شده که لباس زنانه بپوشه و قابلیت بارداری نداشته باشه.
جادوگر هم هست.
حالا من چی کار کردم.
الان رفتم تنظیمات بخش بارداری ش رو دستکاری کردم. که یعنی باردار بشه.
هاااا
اصلا هم عجیب نیست. کلی این مدلی بازی کرده بودم قبلا!
یوهاهاها.
بگذار سونیا دعوتش کنه بیاد خونه، یه نموره رمنس بشه، بعد می زنم Try Baby... 
فقط این که الان دیگه واقعا بچه ها تصادفی میشن. الان سونیا هم جادوگر هست هم خون آشام.
و «Morgyn» جادوگر هست. پس بچه هایی هم باشن، به صورت تصادفی در میان. 

نکته ی جالب این که می تونم کد پری دریایی هم بزنم، سونیا، پری دریایی هم بشه. ولی نمیخوام.
هر وقت این کار رو می کنم، بعد از چند وقت، گند میخوره به بازیکنی که ساختم.
برای همین کلا بی خیال پری دریایی شدم. قدرت های خاصی هم نداره.

ااااااااااااااااااااااااااا
گزینه ی مورد نظر فعال نشد. چقدر عجیب. من که دستکاری ش کرده بودم.
باید یه نفر دیگه پیدا کنم.

از اون بیست روز، یک روز گذشت.

گزینه ی Disable Household Needs Decay رو فعال کردم. تا وقتی فعال باشه، به هیچی نیاز نداره.
همه ی نیازهاش پُر میشن. و هیچ وقت خالی نمیشن. (گرسنه نمیشه، خوابش نمیاد و ...)
و با استفاده از Debug یه دریاچه گذاشتم توی زمینم، و گذاشتم سونیا ماهیگیری کنه.
البته فکر نکنی همین طوری توی آفتاب هست هااا، نه، یه سایبان بزرگ گذاشتم بالاسرش.

از اون بیست روز، دو روز گذشت.

ااااااا
الان دیدم اون سه قلوها از حالت نوزادی به حالت Child در اومدن. هاهاها.
شاید باید سر بروم خونه شون، بهشون سر بزنم. نه؟
خب نیازی نشد بروم خونه شون.
دعوت کردم سه قلوها با مامانشون بیاد. البته بازیکن من هم، مامانشون حساب میشه. 

یه چند ساعتی هست که نکو گم شده.
تماس گرفتم با مرکز مربوطه. هر وقت پیدا بشه، میاد خونه.
هر وقت هم این طوری گم میشه و بعد بر میگرده، همیشه کثیف و خاکی هست.
اه اه اه
اااااا
نکو جونم برگشت.
برم دست نوازش بکشم بر سرش! 

از کلوب نزدیک به 4 هزار امتیاز جمع شده بود. همه ش رو خرج کردم. 

یه گزینه ی جالب دیدم، بگذار طرح رفاقت با این بریزم. ااااااااا. یادم نبود، اول باید بروم دستکاریش کنم.
اسمش «Wolfgang Munch» است و یکی از کاراکترهای ساخته شده توسط بازی.

اااااااااا
حالا فهمیدم چرا گزینه ی Try Baby واسه Morgyn فعال نشده بود. موقع دستکاری، زده بودم حالت طبیعی.
در صورتی که باید میگذاشتم "Become Pregnant"... عجب حواس جمعی دارم من.
دوباره باید امتحان کنم. یوهاهاها.

ناگفته نماند الان Wolfgang رو هم دستکاری کردم. به زودی سراغ ایشون هم می روم. یعنی سونیا میره.

یوهاهاهاها. Morgyn رو دعوت کرد، عملیات زد، با کدها زدم سه قلو، هفته ی آخر.
سونیا به زودی سه تا بچه ی دیگه هم خواهد داشت.

یادمه چند وقت پیشا همچین حرکتی زده بودم، برای یه بازیکن دیگه، نزدیک 40 تا بچه داشت.
دیگه کم کم خسته شدم، حذفش کردم. 
و New Game زدم، همه چی از اول. این طوری انگاری تازه وارد سیمز شد. 
هر چند وقت یه بار که از بازیکن های فعلی خسته میشم، همچین کاری می کنم.

خب وقتشه بروم سراغ Wolfgang. اول باید با کدها، رابطه ی دوستی و عشقولی رو بیارم روی 50 بگذارم.
بعدش دعوتش کنم و ... یوهاهاها

الان Morgyn تماس گرفت، گفت سه قلوها به دنیا اومدن و پسر هستن.

روز چهارم هم گذشت...

یوهاهاها، Lilith رو دعوت کردم. دوباره عملیات... این دفعه بچه ها دوقلو هستن.

الان Wolfgang تماس گرفت، بچه ها به دنیا اومدن، دو تا دختر، یه پسر! 

در حال حاضر بازیکن محترم من، مادر (= پدر) 9 تا بچه است! اوففف!

روز پنجم گذشت...
میشه گفت دیگه خسته شدم. برای الان دیگه بازی کردن کافی هست. 


دشمن عزیز - جین وبستر (9)

 

 

 

http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg

 

دشمن عزیز - جین وبستر (9)

 

 

از: ن ج گ

شنبه

گوردون عزیز:

نامه مورخ پنجشنبه تو پیش من است و چقدر به نظرم احمقانه می آید. نه، اشتباه نکن اصلا نمی خواهم تو را سرزنش کنم. من این کاره نیستم. اگر هم بخواهم این کار را بکنم می توانم خیلی سریع و تیز سرزنشت کنم. ولی صادقانه کی گویم. اصلا متوجه نبودم که سه هفته است برایت نامه ننوشته ام. مرا می بخشی؟

ضمنا آقای محترم. باید به عرضتان برسان که من می دانم شما هفته پیش در نیویورک بودید و اصلا زحمت دیدار از ما را به خود ندادید. فکر کردی نمی فهمیم ها...؟ ولی می بینی که فهمیدیم. انگار به ما توهین شده است. دوست داری گزارشی از کارهای امروزم را برایت بنویسم؟ بسیار خوب، بفرمایید

نوشتن گزارش ماهانه به جلسه هیئت مدیره، ممیزی حسابها، صرف ناهار با نماینده ایالتی انجمن کمک به ایتام که مهمان من بود، رسیدگی به لیست غذای کودکان برای ده روز آینده، نوشتن پنج نامه به پنج خانواده ای که سرپرستی پنج تا از بچه های ما را به عهده گرفته اند، دیدار از کودک کندذهنمان لورتا هیگینز ( ببخشید که این کلمه را به کار بردم. می دانم که دوست نداری در حرفهایم اشاره ای از کندذهنی به میان آید) که به خانواده ای آسوده خاطر سپرده شده و مشغول یادگرفتن کار است، بازگشت جهت صرف چای و ترتیب دادن جلسه ای با آقای دکتر درباره این که کودکی مسلول را به آسایشگاه مسلولین بفرستیم و خواندن مقاله ای درباره سیستم مجتمعه کلبه ای برای اسکان بچه های وابسته. ( بده در راه خدا! راستی ما به چند کلبه نیازمندیم. می توانی برای هدیه کریسمس چندتایی برایمان بفرستی؟!)

و حالا هم که ساعت نه شب است من خواب آلوده شروع به نوشتن این نامه برای تو کرده ام. چندتا دختر اجتماعی جوان می شناسی که در طول روز این همه کار مثبت انجام داده باشند؟

راستی یادم رفت که برایت گزارش امروز صبح را بنویسم که ده دقیقه از وقت حسابرسی ام را برای انتصاب آشپز جدیدمان از برنامه حذف کردم. آشپز ما سالی واشنگتن که غذاهایی مناسب حال فرشته هایمان می پخت، امروز واقعا عصبانی شد و نوح طفلک را به وحشت انداخت، طوری که او مجبور شد به من گزارش دهد. خودت که می دانی نوح کارگزار تاسیساتی ماست و به همین دلیلی نمی شود او را کنار گذاشت. خب دیگر سالی واشنگتن جانستون به درد ما نمی خورد. موقعی که اسم آشپز جدیدمان را پرسیدم، جواب داد:«اسم حاجیت «سوزان استله» ولی بر و بچه ها «پت» صدام می کنن.»


  ادامه مطلب ...

خائن بی‌گناه – آلیسون وِیِر

 

 کتاب خائن بی گناه ~آلیسون ویر - نشر کتابسرای تندیس - آدینه بوک

خائن بی‌گناه – آلیسون وِیِر

 

نام کتاب: خائن بی‌گناه

نام اصلی کتاب: Innocent Traitor

نویسنده: آلیسون وِیِر (Alison Weir)

مترجم: طاهره صدیقیان

ناشر: کتابسرای تندیس

نوبت چاپ: چاپ اول – 1388

 

پشت جلد

داستان حیرت‌انگیز و اندوه‌‌بار زندگی «لیدی جین گری» در طی یکی از دوره‌های حساس و سرنوشت‌ساز تاریخ انگلستان اتفاق می‌افتد.

او به عنوان نوه‌ی خواهرِ هنری هشتم و دختر عمه‌ی ادوارد چهارم، مری اول و الیزابت اول، در می‌یابد که هرگز نمی‌تواند سرنوشتش را تغییر دهد.

صداقت، هوش و شخصیت قوی او خواننده را از میان مسیر پر پیچ و خم سیاست‌های دوران قدرت تئودور می‌گذراند و تا سلطنت نُه روزه‌ی او و فرجام غم‌انگیز و تأثیرگذار آن به دنبال خود می‌کشاند.

 

 

 

دشمن عزیز - جین وبستر (8)

 

 

http://uploadcenter.khanoomgol.com/results/20131011001818_41JDAE3SK7L.jpg

 

دشمن عزیز - جین وبستر (8)

 

جودی عزیزم:

نمی خواهی هرگز به نیویورک برگردی؟ پس عجله کن، لطفا سریع تر. من به کلاه نو احتیاج دارم. و خیلی مایلم که آن را از خیابان پنجم بخرم نه از خیابان واتر. خانم گروبی یکی از طراحان و فروشندگان لباس و کلاه به پیروی کورکورانه از مدهای آنچنانی پاریس عقیده ندارد. او خودش مدهای جدید را ابداع می کند. سه سال پیش به منظور سیر و سفر به نیویورک رفته و سری به لباس فروشی های آنجا زده و هنوز هم با طراحی لباسها که از آن سفر الهام گرفته، نان می خورد.

راستی به جز کلاه برای خودم، باید برای بچه ها صد و سیزده عدد کلاه نو دیگر هم بخرم. بگذریم از کفش، شلوار کوتاه، بلوز، روبان سر و جوراب و کش جوراب. واقعا که پوشانیدن لباس آبرومند و شیک به تن بچه های کوچک خانواده ی کوچکی مثل خانواده من مشکل است.

ببینم، آن نامه ی ریزه و میزه ای که هفته گذشته برایت فرستادم به دستت رسید یا نه؟ در نامه روز پنجشنبه ات افتخار ندادی که به آن اشاره ای کنی. خانم خانم ها آن نامه هفده صفحه بود و نوشتنش روزها وقت مرا گرفت.

 

با احترام

س مک براید

 

حاشیه: راستی چرا هیچ خبری از گوردون به من نمی دهی؟ بگو ببینم او را دیده ای و اگر بله اصلا اشاره ای به من کرد یا نه؟ شاید دنبال دخترهای زیبای جنوبی که در واشنگتن فراوانند می رود. می دانی که دلم برای خبر لک زده. چرا این قدر در مراوده با من سرسنگینی؟

 

 

 

   ادامه مطلب ...

ماجراهای سونیا (3)

ماجراهای سونیا (3)


The Sims 4 - Icon by Blagoicons on DeviantArt


یه خورده دیگه از کد "stats.set_stat rankedStatistic_Occult_VampireXP 1593" استفاده کردم.

یه سری امتیاز بخش خون آشامی اضافه کنم.

حالا میخواهم در عین این که خون آشام هست، دوباره جادوگر هم بشه.

کد "traits.equip_trait trait_Occult_WitchOccult" رو زدم.

حالا سونیا هم جادوگر هست، هم خون آشام. قدرت های هر دو رو داره.

چون خودش قبلا جادوگر بود و همه ی مراحلش رو رفته بود، دیگه نیازی به کاری نیست.

کد "stats.set_stat rankedStatistic_WitchOccult_WitchXP 2850" هم یه سری امتیاز بخش جادوگری دادم.

یه تابلو نقاشی کشیدم، گذاشتم بخش Inventory.

فعلا نیازی به فروش نیست، بعدا لازم میشه.

الان فقط 4155 دلار پول داره. البته با کد Motherlode می تونم 50000 دلار بهش اضافه کنم.

کد پول رو زدم. هر چی کتاب از نوع Skill بود خریدم.

چون یکی از فعالیت های کلوبی که ساختم، کتاب خوندن هست، باید کتابخونه کلی کتاب  داشته باشه.

حالا باید کتاب های معمولی هم بگیرم.

چهار روز از اون بیست روز گذشت. این چند وقت اصلا از خونه بیرون نبردمش. هاهاها.

یوهاهاها


الان Lilith زنگ زد، گفت سه قلوها به دنیا اومدن.

بهتره الان چند تا اسباب بازی بگیرم و بگذارم Inventory، بعدش بروم خونه شون.

اسباب بازی ها رو بگذارم توی اون خونه. هاهاها


ااااااااااااااااااااااااا

الان چی شد؟ اون چهار روز پرید. چون حواسم نبود از خونه رفت بیرون!

ایشششششششششششش

این بست روز بسی بسیار طولانی خواهد بود.

عجب ضد حالی! 

از بازی اومدم بیرون.


#The_Sims_4

اینا رو خوندم

 

 

اینا رو خوندم


 

 

[Novel] Solo Leveling - Chapter 225

 

Inuyasha [Manga] - Chapter 533 ~ 535

Spy X Family [Manga] - Chapter 50

19 Days [Manhua] - Chapter 181 ~ 182

Eleceed [Manhwa] - Chapter 141

Legend of the Northern Blade [Manhwa] - Chapter 92 ~ 93

Solo Leveling [Manhwa] - Chapter 159 ~ 160

Tales of Demons and Gods [Manhua] - Chapter 337 ~ 337.5

Tomb Raider King [Manhwa] - Chapter 168 ~ 170

A Returner's Magic Should Be Special [Manhwa] - Chapter 157 ~ 158

Heaven Officials [Manhua] - Chapter 00 ~ 21

Tower of God [Manhwa] - Chapter 492

Overgeared (Team Argo) [Manhwa] - Chapter 86

Whose Baby Is It [Manhua] - Chapter 13 ~ 19

Second Life Ranker [Manhwa] - Chapter 91

Life Going Wild with Plug-ins [Manhua] - Chapter 00 ~ 15

Prime Minister in Disguise [Manhua] - Chapter 61 ~ 62

Loplop [Manhwa] - Chapter 01 ~ 28

Tsubaki-chou Lonely Planet [Manga] - Chapter 77.3 ~ 77.4 [END]

 

Percentage of Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 21

Please Draw Me, Love! [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 17

You're the Apple of My Eye [Manhua-Yaoi] - Chapter 00 ~ 39

Coyote [Manhua-Yaoi] - Chapter 01 ~ 11

The Tiger Who Swallowed the Moon [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 32

ENNEAD [Manhwa-Yaoi] - Chapter 76 ~ 77

The Prince And His Mischievous One [Manhwa-ShounenAi] - Chapter 00 ~ 30

When The Yakuza Falls In Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 18

Thick as Thieves [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 19

Psycho [Manhua-ShounenAi] - Chapter 00 ~ 76

The Beast and the Monster [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 14

Deliverance of the Counterattack [Manhua-ShounenAi] - Chapter 85 ~ 87

The Titan's Bride [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 29

Toritan [Manga-ShounenAi] - Chapter 01 ~ 13

Under The Green Light [Manhwa-Yaoi] - Chapter 00 ~ 20

Who's Your Daddy? - Chapter 32 ~ 34

My Partner's Tastes and Fetishes [Manhwa-Yaoi] - Chapter 38 ~ 40

Blind Play [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 20

Dangerous Convenience Store [Manhwa-Yaoi] - Chapter 26.4 ~ 27

Love Shuttle [Manhwa-Yaoi] - Chapter 71 ~ 72

Bentham [Manhwa-ShounenAi] - Chapter 01 ~ 17

Psycho Love [Manhua-ShounenAi] - Chapter 01 ~ 13.5

Beauty And The West Chamber [Manhua-ShounenAi] - Chapter 01 ~ 16

A Night to Remember [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 16

A Week of Lust [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 16

Dear Benjamin [Manhwa-Yaoi] - Chapter 40 ~ 42

BL Motel [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 28

Cradle of Imae [Manhua-Yaoi] - Chapter 29.1

K's Secret [Manhwa-Yaoi] - Chapter 51 ~ 51.9

A Thousand Cranes [Manhwa-Yaoi] - Chapter 30 ~ 35.3 [END]

Soshite Boku wa Koi wu Shiru [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 04.5 [END]

Sadistic Madness [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 06 [END]

Retsujou PARADOX -Banken ha Yoru Kiba wo Muku [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 07 [END]

Outside Flower [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 05.5 [END]

The Knight's Unfulfilled Dreams [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 09 [END]

SV Koi no Shinchoku ni Tsuite [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 06 [END]

Puppy Love [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 20 [END]

Shuraba Maker [Manga-Yaoi] - Chapter 01 ~ 06 [END]

My Darling Signed in [Manhwa-Yaoi] - Chapter 105 [END]

Love Me Dramatically [Manhwa-Yaoi] - Chapter 01 ~ 12 [END]